لحظه طوفانی

 تنها یک لحظه کافی بود که خودرو دل آسمان را بشکافد و دور خود بپیچد . ضربه به گارد ریل او را از خواب پرانده بود . بار دیگر که چشم گشود خود را بر روی تخت بیمارستان دید . مجبور شدند که چشم راستش را تخلیه کنند و چندین بخیه اینجا و آنجا بر بدنش نقش بسته بود . ولی همسرش پس از یک ماه تازه به هوش آمده بود و دم به ساعت از حال پسرش می پرسید . سرانجام تصمیم گرفتند تا دادن این خبر را به عهده دکترش بگذارند. تا شاید بار سنگین این خبررسانی از دوششان برداشته شود . هیچکس دوست نداشت آن لحظه که زن پی به موضوع می برد با او چشم در چشم شود. دکتر کنار تخت ایستاده بود . طوفانی درون دل حاضرین به پا شده بود . پس از شنیدن خبر چه خواهد شد؟ او با این خبر چگونه مواجه خواهد شد؟ دکتر چگونه این خبر را خواهد گفت؟ انگار با این کار دکتر بار بزرگی از دوش تک تکشان برداشته می شد. اما او چگونه خواهد گفت؟ زن که دست و پایش را در گچ فرو کرده بودند با چشمانی که انگار به مسلخ خود آمده اند ، نگرانی را فریاد می زد. همه حضار را برانداز کرد و دکتر را نادیده گرفت ؛ بر روی همسرش که چشم راستش را بسته بود متوقف شد . انگار تنها از او انتظار داشت ولی مرد که از چشمان زن فراری بود به دکتر چشم دوخت، تا کار را فیصله دهد. آخر چطور می شود به یک مادر گفت‌ که فرزندش دیگر وجود ندارد؟ دکتر که شروع کرد به گفتن همان پیش زمینه تکراری ناگهان انگار اتاق را منفجر کرده اند.

کارگاه چوب

میزهای دراور و  و کابینت به ردیف در کنار هم چیده شده اند. انگار چند آشپزخانه و اتاق خواب را اینجا در کنار هم جمع کرده اند. درِ شیشه ای مغازه قفل است ولی آن یکی در کاملا باز است. روی زمین تکه های شکسته آیینه ای که از بالای میز به زمین افتاده توجه ام را به خود جلب می کند در می زنم کسی جواب نمی دهد دودل بودم که بروم یا بمانم اصلا مغازه هم مردد بود . معلوم نبود باز است یا بسته.هفته ی پیش با  او آشنا شدم .

در حالی که در بین کارهای چوبی گام برمی داشت خوب و بد هر کدام از کارها را برایم توضیح می داد . پسری هم که حدودا ده دوازده ساله به نظر می رسید پشت میز مدیر دفتر   نشسته بود .و کتاب مدرسه را باز کرده بود و می نوشت.

مرد ِلاغراندام با موهای سفید و چهره ای خسته بود . پشت نمایشگاه، کارگاه چوبش بود برام عجیب بود که اینجا را یک تنه می چرخاند . هم می سازد هم می فروشد و هم نصب می کند.

سفارش کاری را به او داده بودم. قول داده بود که تا آخر هفته تحویلم دهد . و امروز آمده بودم تا نتیجه کار را ببینم که با این در بسته و البته آن در باز و چراغ های روشن مواجه شدم. 

سروصدایی که از کارگاه پشت مغازه می آمد مصممم کرد که بمانم . پس احتمالا او در کارگاه مشغول کار است . ولی هیچ راهی نبود که صدایش کنم. نیم ساعتی گذشت . کم کم متوجه شدم صدای داد و فریاد از کارگاه می آید و لحظه به لحظه داد و فریاد بیشتر اوج می گرفت. ناگهان صدای جیغ زنی را شنیدم که درِ کارگاه را باز کرد و محکم کوبید . تا بسته شود. زن در حالی که داد و فریاد می کرد و خط نشان می کشید به سرعت از مغاره بیرون رفت.

همه این اتفاقات در یک آن در میان بهت حیرت من روی داد . وارد مغازه شدم صاحب مغازه پشت میزش نشسته بود و سرش را در میان دو دستش پنهان کرده بود . 

در این اوضاع و احوال مردد بودم که بمانم یا بروم . بالاخره کارِ من هم مهم بود . پس نشستم منتظر شدم تا کمی آب ها از آسیاب بیفتد و مرد طوفان را پشت سر بگذارد. تا پیگیر کارم باشم.

پس از مدتی سرش را بلند کرد . تازه متوجه من شده بود لبخندی تلخ بر لبش نشست به همین سرعت توانسته بود به حالت عادی برگردد.

_ کارت آماده ست.بیا داخل کارگاه ببینش .

در حالی که کارم را می دیدم  خودش سر صحبت را باز کرد.

_ حکم طلاقش رو گرفته.

_ واسه چی ؟

نگاه اندوهناک به من اندخت. خیلی راحت گفت: شرم آورده. با خودم فکر کردم شرم آور شاید بهتره دیگه چیزی نپرسم. سکوتم باعث نشد که حرفی نزند . 

_ خانم گفته اگه نمی خوای خیانت کنم طلاقم بده.

در حال همین گفت و گوی بودیم که خانوم دوباره از راه رسید این بار تنها نبود . مرد دیگری هم همراهش بود.

_ بهت گفته باشم می خوام با این آقا ازدواج کنم . حق نداری مزاحمم بشی .چشم مرد که من افتاد هر دو حیرت زده به هم نگریستیم .با تعجب گفتم آقا جواد... . و آقا جواد که گویا انتظار دیدن مرا نداشت انگار که که جن دیده باشد به سرعت و  بی هیچ پاسخی راهش را گرفت و رفت . زن که با چشمان وق زده به من نگاه می کرد . چند قدم پیش آمد .

_ شما آقا جواد رو می شناسی؟!!

_ آره. چطور مگه؟تازگی تو عروسیش دعوت بودم.

_ عروسیش؟!! چنان با حیرت و جیغ زنان گفت عروسیش که نزدیک بود پرده گوشم از جا  در برود . بدون هیچ حرفی راه خود را گرفت   رفت.