وداع با اسلحه
کلیمانجارو
گم شدگی
کمی بزرگتر که شدم قایم باشک بازی می کردیم تا گم شویم از گم شدن خود سرخوش می شدیم بزرگتر که شدم هیچ گاه دیگر نتوانستم گم شوم . کاش باز هم گهگاهی گم شوم تا در گم بودن خود خویشتنم را بیابم .
اکنون احساس می کنم گاهی گم شدن از زندگی و رفتن به همان شب تیره ی گم شدگی دوران کودکی باز هم می تواند موجب سرخوشیم شود.
تشریح
اندیشه آفریننده و خلاق
1- کلاه سفید: کسی که اطلاعات را ارائه می دهد
2-کلاه قرمز : کسی که احساس و درک مستقیم و هیجان خود را بیان می کند.
3- کلاه سیاه :منفی گراست به نقطه ضعف ها می پردازد.
4- کلاه زرد:به نکات مثبت می پردازد و خوشبین و منطقی می نگرد.
5- کلاه سبز : به تفکر خلاق و راههای دیگر و جایگزین های بیشتر می پردازد.
6- کلاه آبی : به فرماندهی فرایند می پردازد.
در بحث و مجادله ها با بکار بردن این کلاهها می توان به جای هرز رفتن, مسئله را از همه سویگان آن بررسی کرد تا پی آیند آن منطقی و کارا باشد.
پس نوشت: هنگامی که به تنهایی در باره موضوعی تصمیم می گیریم هر بار یکی از این کلاه ها را بر سرمان بگذاریم و و موضوع را از آن جنبه بررسی کنیم و نظر بدهیم.
خلاصه فیلم امتحان
اوج داستان
قصه که به اینجا می رسد احساس می کنی همه غصه و غم های دنیا بر دوشت می نشیند. گویی تازه معنی بغض فروخورده در گلو را می فهمی .
هاجر یک دم ماند . انگار خواب دیده بود دوباره به در برگشتو نگاه کرد . همان چشم ها نگاهش کردند . هاجر نماند و دور شد . پسر صنم دوباره پیشانی را بر زانو گذاشت. گویی این سکوت شکسته نباید می شد . که صدا انگار ستمی بوذ که بر حرمت آدمیزاد رفته بود .
وقتی هاجر یک دم ماند تمام دنیای من از جنبیدن ایستاد همان که دولت آبادی گفت به احترام این عشق راستی من چه می گویم به احترام یه دنیا درد باید سکوت کرد.
آنگاه که زیر لب به خود می گوید :برایت یک دستبند آورده ام . یک دستبند هاجر.
مگر دیگر می توای انسان باشی و منفجر نشوی گویا قصه به اوجش رسیده اوج همان جاییست که همه هستیت به قلیان می آید.
تنگ بابام
در خودرو نیمه باز بود اگه الان کسی اون وضع را می دید خودرو را به خاطر اخلال در نظم عمومی توقیف می کرد سمت شاگرد هم دو نفر را با خلاقیت منحصر به فرد ایرانی مآبانه ش جا کرده بود حالا
اون پشت چند نفر جا داده بود چون ازنظرم یه جیز عادی بود توجهی نکردم همین قدر بگم که دو خانواده به سبک اون روز بودیم.
چند روز پیش یکی از خویشاوندان رانندگی می کرد خانومش با فرزندش نشسته بود درست پشت آقا از شون خواستم چند قدمی را هم دو تا دختر را سوار کنند خانوم گفتند ماشین ما فقط برای یکی از دخترها جا داره
نمیدونم ماشین ها تنگ شدند یا که مردم خیلی پت و پهن شدند