رويدادهاي فرانسه

مي دانيد كه فرق ميان ما با مردم فرانسه چيست ؟ ما مردم ايران هر گاه قرار شد بين دموكراسي و امنيت يكي را برگزينيم ترجيح داديم دموكراسي را در پاي امنيت به هر بهايي قرباني كنيم در زمان انقلاب مشروطه همين كه  مواحه با ناامني شديم به دامن ديكتاتوري پناه برديم كه شايددر قالب ديكتاتوري راه رسيدن به پيشرفت را بدون نياز به آزادي بيان  و آزادي انديشه  و دموكراسي ميان بر بزنيم  به تاريخ كه بنگريم بارها  ما امنيت را بر آزادي ترحيح داديم  امروز هم با حيرت به رويدادهاي فرانسه مي نگريم   درست است كه دموكراسي و اصول آن گاهي زحمت آفرين مي شود ولي  بايد بدانيم كه پايه تمدن نوين بشري بر اين اصول گذارده شده

وداع با اسلحه

داستان وداع با اسلحه نوشته همینگوی داستان افسریست که در جنگ جهانی  عاشق زنی نام کاترین  می شود در اثر انفجاری مصدوم می شودمدتی باپرستاری کاترین بهبود می یابد دوباره به جنگ باز می گردد و این بار هنگام عقب نشینی  به  دلیل به همراه نداشتن سپاهیانش از دادگاه صحرایی و تیرباران  می گریزد   و به شهر بازمی گردد  کاترین را می یابد و درهتلی با او به سر می برد پیشخدمت هتل آنها را از دست پلیس برای بار دیگر  می گریزاند  این بار زن بار دار است به همراه او به سوییس می روند و پس از مدتی زندگی در یکی ازهتل های شهر زوریخ زن و بچه اش سر زا می میرند و داستان دردناک به پایان می رسد

کلیمانجارو

کلیمانجارو جایی که مردم عادی به این جا می آیند تاکاری غیرعادی انجام  دهند. این  آخرین جمله گوینده مستند کلیمانجارو  بود شاید بتوان بر گور هر انسانی نوشت که اینجا جایی است که مردم عادی می آیند تا کاری غیرعادی انجام دهند . تا ببینیم کار غیرعادی از نظ هر کس چیست؟ نه تنها رسیدن به  ستیغ کلیمانجارو و دیدن آن همه زیبایی کاری غیرعادیست بلکه رسیدن به هر اوجی کاری غیرعایست هر انسانی اوجی دارد هرگاه به اوج خود  برسد کاری غیرعادی کرده است باید دید که تو اوجت را کجا و چگونه می شناسی باید نخست اوج خود را بشناسی و برای رسیدن به آن وابجنبی و فراموش نکنی که در راه رسیدن به اوجت از مسیر هم لذت ببری . همین که در مسیر باشی خوشبختی

گم شدگی

گم شو! در این کشور ناسزاییست بس ناگوار .نخستین باری که گم شدم در خردسالی بود .  دوباره دیدن مادرم گویی نور زردشت بود در دل شب تیره . نخستین بار که گم شدم انگار  تکیه گاهم به ناگاه جا خالی داده بود و من در خلائی بی کرانه رها شده بودم .

کمی بزرگتر که شدم قایم باشک  بازی می کردیم تا گم شویم  از گم شدن خود سرخوش می شدیم بزرگتر که شدم هیچ گاه دیگر نتوانستم گم شوم . کاش باز هم گهگاهی گم شوم تا در گم بودن خود خویشتنم را بیابم .

اکنون احساس می کنم گاهی گم  شدن از زندگی و رفتن به همان شب تیره ی گم شدگی دوران کودکی باز هم می تواند موجب سرخوشیم شود.

تشریح

دم و بازدمش نامنظم شده بود گویا آن زبان بسته هم دیگر نفس نمی کشید پیش از آن که کارد  او را بکاود انگار چشم های جست و جو گر دخترها بود که می خواست او را بکاود یک آن صدایی از هیچ موجود زنده ای برنمی آمد به چشم های از حدقه در رفته که خیره می شدی معلوم بود که دل برخی به حالش می سوزد شاید می خواستند بالا بیاورند .  ویژگی های این  مادرمرده از بخت بدش چنان مانند انسان است که هر بلایی که قرار باشد بر سر انسان بیاورند نخست روی او آزمایش می کنند. البته  شباهتش منحصر به ویژگی های فیزیولوژیکی نمی شود به بعضی انسان هم لقب موش کثیف می دهند گویا تنها موش ها کثیف هستند.  موش مردگی هم از ویژگی های مشترک ماست البته اگر کمی بیشتر بکاویم ویژگی های مشترک بیشتری خواهیم دید.

اندیشه آفریننده و خلاق

در برخورد با مشکلات  ایده های نوین و و یا برداشتن گامی نو  همیشه یا به افراط می رویم و یا دچار تفریط می شویم  روش جدیدی که ادوارد دوبونو در کتاب خلاقیت جدی پیشنهاد می کند استفاده از شش کلاه  اندیشه است .

1- کلاه سفید: کسی که اطلاعات را  ارائه می دهد 

2-کلاه قرمز : کسی که احساس و درک مستقیم و هیجان خود را بیان می کند.

3- کلاه سیاه :منفی گراست  به نقطه ضعف ها می پردازد.

4- کلاه زرد:به نکات مثبت می پردازد و خوشبین و منطقی  می نگرد.

5- کلاه سبز :  به تفکر خلاق و راههای دیگر و جایگزین های بیشتر می پردازد.

6- کلاه آبی :  به فرماندهی فرایند می پردازد.

در بحث و مجادله ها با بکار بردن این کلاهها می توان به جای هرز رفتن,  مسئله را از همه سویگان آن بررسی کرد تا پی آیند آن منطقی و کارا باشد.

پس نوشت: هنگامی که به تنهایی در باره موضوعی تصمیم می گیریم هر بار یکی از این کلاه ها را بر سرمان بگذاریم  و  و موضوع را از آن جنبه بررسی کنیم و نظر بدهیم.

خلاصه فیلم امتحان

آزمون دهندگان همه با فاصله نشسته بودند آزمون گیرنده وارد شد برگه های آزمون را پخش کرد خیلی خلاصه مقررات آزمون را توضیح داد و در پایان گفت دقت کنید آزمون یک پاسخ بیشتر ندارد. کسی سوالی نداره؟ کسی دم برنیاورد و جلسه آزمون را ترک کرد آزمون دهندگان برگه ها را برگرداندند با شگفتی فراوان دو سوی برگه سفید بود یعنی هیچ پرسشی نداشت.زمان در حال تمام شدن  بود و هیچ کس نمی دانست که منظور آزمون گیرنده چیست آزمون دهندگان یکی پس از دیگری از میدان به در می رقتند تا اینکه یکی از آزمون دهندگان پاسخ را یافت پاسخ نه بود.

اوج  داستان

هاجر بود. صدای هاجر بود. کورمال کورمال پا به خانه گذاشت و ماند . صدا از هیچ کس  برنمی خاست. هاجر لامپا را روشن کرد. پسر صنم در سایه روشن نور  سرش را از روی زانوها برداشت و به هاجر نگاه کرد. ...

قصه که به اینجا می رسد  احساس می کنی همه غصه و غم  های دنیا بر دوشت می نشیند. گویی تازه معنی بغض فروخورده در گلو را می فهمی . 

هاجر یک دم ماند . انگار خواب دیده بود دوباره به در برگشتو نگاه کرد . همان چشم ها نگاهش کردند . هاجر نماند و دور شد . پسر صنم دوباره پیشانی را بر زانو گذاشت. گویی این سکوت شکسته نباید می شد . که  صدا انگار ستمی بوذ که بر حرمت آدمیزاد رفته بود . 

وقتی هاجر یک دم ماند تمام دنیای من از جنبیدن ایستاد همان که دولت آبادی  گفت به احترام این عشق راستی من چه می گویم به احترام یه دنیا درد باید سکوت کرد.

آنگاه که زیر لب به خود می گوید :برایت یک دستبند آورده ام . یک دستبند هاجر.

مگر دیگر می توای انسان باشی و  منفجر نشوی  گویا قصه به اوجش رسیده اوج همان جاییست که همه هستیت به قلیان می آید.

تنگ بابام

سخت چسبیده بودم تنگ بابام مثل این دوقلو های به هم چسبیده فقط فرقمون این بود فرمون دستم نبود هر دنده ای که عوض می کرد یکی را هم با بذله گوی هاش می ترکوند
در خودرو نیمه باز بود اگه الان کسی اون وضع را می دید خودرو را به خاطر اخلال در نظم عمومی توقیف می کرد سمت شاگرد هم دو نفر را با خلاقیت منحصر به فرد ایرانی مآبانه ش جا کرده بود حالا
اون پشت چند نفر جا داده بود چون ازنظرم یه جیز عادی بود توجهی نکردم همین قدر بگم که دو خانواده به سبک اون روز بودیم.
چند روز پیش یکی از خویشاوندان رانندگی می کرد خانومش با فرزندش نشسته بود درست پشت آقا از شون خواستم چند قدمی را هم دو تا دختر را سوار کنند خانوم گفتند ماشین ما فقط برای یکی از دخترها جا داره
نمیدونم ماشین ها تنگ شدند یا که مردم خیلی پت و پهن شدند