مزه ناشناخته

تا کنون احساس انباشتگی کردی ؟ انباشتگی یک جور حس استیصال است. استیصال مفهومی دارد شبیه ناتوانی و درماندگی انباشته از کلی حس هستم غم و حسرت و اشتیاق رفتن و اجبار ماندن و سرانجام  تنهایی  و یک جور حسی که گفتنش سخته همچون یک مزه ناشناخته . یک جایی هنگامی یک کلام ناگفته ته دلم گیر گرده ماسیده یک روز درگیر نگاهی شدم هنوز گاه و بی گاه تو هشیاری و ناهشیاری جلوم سبز می شود . یک خداحافظی نکرده بدجور آزارم می ده هنوز دلتنگ اون روز هستم.

توپ دولایه

خورشید  نورش را در کوچه بن بست پهن کرده بود ما هم کنار تیر برق چوبی گرداگردهم ایستاده بودیم. هر کس دستی در جیب می کرد و نسبت به کرمش و پول تو جیبی اش سکه ای خرد یا درشت درمی آورد همه اش پنج تومان نیاز داشتیم  بچه ها دار و ندارشان را در میان گذاشتند و از خیر خریدن بستنی و شاید هم خوراکی های دیگر گذشتند سرانجام به هر سختی که بود پول فراهم شد . با شتاب خودم را به دکان مش حسن رساندم توپ های پلاستیکی درون تور درخت  جلوی مغازه آویزان بودند.

یکی از توپ را بریدم و آن را یکی را درون این گذاشتم دروازه ها ی ساخته شده با آجر در دو طرف آماده بودند گاهی برای شروع بازی به روش بسکتبال توپ را بالا می انداختیم ولی تازگی یاد گرفته بودیم که بازی را با چند پاس از میان زمین آغاز کنیم .

بازی خوبی نداشتم ولی همه اش زیر سر من بود دوست داشتم بچه ها را دور هم جمع کنم و بازی راه بیاندازم جای هر کسی را هم مشخص می کردم و می دویدیم و زیر توپ می زدیم این دیگر جزو طبیعت بازی بود که هیچ گاه توپ مثل خود ما دوست نداشت تنها روی زمین بدود گاهی دل آسمان را می شکافت و سر از خانه مادر در می آورد مادر پیرزن کوچه ما بود که از دست ما بچه ها به تنگ آمده بود بسیاری از توپ هایمان که سالم وارد خانه اش شده بودند جر و واجر بازگشته بودند.

اتفاقا آن روزهم توپمان سر از خانه اودرآورد. حساب کار دستمان بود که مادر خانه نیست اگر می توانستیم هر چه زودتر توپ را از  حیاط خانه مادر بیرون بیاوریم خوب می شد بچه ها با از دست دادن توپ انگار یکی از عزیزانشان را از دست داده اند هر کدام گوشه ای کزکرده و ماتم گرفته بودند .

-      مادر نیست

-      کجاست؟

-      هر جا باشه زود برمی گرده

-       من که نیستم

-      همه هاج و واج به هم نگاه می کردند

دیوار بلند و چهره ترسناک مادر جرات همه را گرفته بود

-      زود باشید تا بیادش باید توپو بیرون بیاریم

-      من که رفتم توپ مال خودتون

دو سه نفری میدان را خالی کردند

-      اگه بخوایم هم از این دیوار نمی شه بالا رفت

-      ما یه نردبوم داریم بیارم

  چاره ای نبود  باید هر چه زودتر کاری می کردیم

-      بیار زودباش

دونفری رفتیم و نردبام را آوردیم بر دیوار تکیه اش دادیم ترس این که هر لحظه مادر برسد تپش قلبم را بیشتر کرده بود  دست صاحب نردبام به طور واضحی می لرزید فورا پا  بر پله های نردبام گذاشتم  نمی دانم با چه سرعتی پله چهارم را پشت سر گذاشته بودم که سوزش دردناکی در پیشانی خود حس کردم فریادم از  درد ترس  و وحشت در دل بچه ها انداخته بود . زنبور گاوی بود نردبام را درست زیر لانه آنها گذاشته بودم زنبورهای درشت تکاور . من با بالا رفتن از نردبام علاوه بر حریم مادر به حریم آنها هم وارد شده بودم .

دیگر بقیه داستان از دستم در رفت نمی دانم آن توپ و نردبام چه شد فقط  پر شده بودم از درد و سوزش  بیرون از تاب و تحمل .

آن روز خانواده و همسایه ها هر روشی را که در فرونشاندن درد و بیرون آوردن نیش زنبور داشتند به کار بردند

شاید مهمترین درس زندگی ام را همین زنبور داد.