ابزار پیکربندی كامپيوتر

system configuration utility

مدتيست رايانه م با مشكلي سخت مواجه شده  پشت سر هم  هنگ مي كرد بالاخره امروز روشي را ياد گرفتم كه شايد به درد شما هم بخوره به نظرم اين روش براي خودش شاه كليديست .

براي شروع كار علامت پنجره را نگه مي داريم و دكمه R را مي زنيم بدين ترتيب پنجره RUN نمايش داد مي شه.

سپس كلمه MSconfig را داخل پنجره تايپ مي كنيم و ok را مي زنيم.

وارد پنجره system configuration utility به معني ابزار عيب يابي مي شويد .

در اين مرحله سربرگ SERVICES را انتخاب مي كنيم

در پنجره جديدي كه باز مي شود تيك Hide All Micosoft servises را مي زنيم

از بين سرويس هاي باقيمانده  تيك سرويس هاي بي استفاده را برمي داريم

اين كار روشيست براي عيب يابي رايانه

غافلگیر شدیم

زمین لرزه حرکت طبیعی زمین است انرژی هایی که درون زمین انباشه شده اند در اثر فرصتی که فراهم می شود ناگهان آزاد می شوند و پوسته زمین را به لرزه در می آورند. بدون هیچ سوء نیتی تنها یک حرکت طبیعیست و تنها مشکلی که ما داریم غافلگیری ماست غافلگیری به تمام معنا.

انگار یک قصه ست : یکی بود یکی نبود توی یک شهر قشنگ که پشت کوهها بود مردمش  داشتند به خوبی و خوشی زندگی می کردند شاید نه انقدر خوب خوب گاهی سرهم کلاه هم می ذاشتند گاهی حقی هم ناحق می شد اما خوبی هم بود مثل همه شهرها و روستاهای دیگه  .

همه چیز داشت به خوبی پیش می رفت اوضاع سال های سال بود که خوب و عادی بود مردم به این عادی بودن عادت کرده بودند صبح ها مثل مردم همه شهرهای دیگه بیدار می شدند بچه هاشون رو به مدرسه می فرستادند مادر با پدر و فرزندش خداحافظی می کرد و سرگرم کار منزل می شد .

گاهی هم غم داشتند گاهی شاد بودند که ناگهان زمین انگار از خواب چندین هزارساله ی خودش بیدار شده بود با یک تکان ناگهانی به خودش همه چیز را خراب کرد.همه غافلگیر شدند.

برای همه ما پیش آمده علیرغم اینکه روزانه با مرگ بسیاری روبرو می شیم نمی دونم چرا بهش عادت نمی کنیم . به نظر من دلیل مهمش غافلگیری ست هر چه غافلگیری شدیدتر باشه غم از دست دادن سخت تر است .

غافلگیری  ،زلزله و مرگ ، آن هم در وسعت و کثرت خودش دست به دست هم می دهند تا دردش بیشتر و بیشتر به چشم بیاد

اما ویژگی مشترک و همیشگی ما ناآماده بودن برای مواجهه با این غافلگیری هاست .تسلیت به مردم داغدیده و زلزله زده

راز جاودانگی

جاودانگی یعنی بودن ما بطور پیوسته نسل بعد از نسل بدون ترس از نیستی،

نیستی و مرگ انگار هم معنا هستند نیستی یعنی همان نبود هستی .برای من و شما تصور نیستی امکان ندارد هستی به هر چیز دیگری که مبدل شود آن نیستی نیست بلکه شکل دیگری اری از هستی است.

حالابرگردیم به خودمون ما چطورنیست می شویم نیست شدن ما زمانی به وقوع می پیوندد که جسم ما به یکباره از کار می افتد پس در مرحله اول جسم ما هنوز هست ولی به مرور با خاک یکسان می شود باز هم نیست نمی شود تنها در هستی حل می شود به عبارت دیگر با هستی یکی می شود ولی چیز دیگری هم در ما وجود دارد که همان هویت یا روح است . هویت ما چه می شود؟

نخست باید دید که هویت ما چیست؟ از نظر روانشناسان هویت چیزیست که از ابتدای تولد به مرور ساخته می شود همانطور که هر انسانی از چندین سلول ساخته شده و هر سلول هر لحظه می میرد و جای خود را به سلول دیگری می دهد هویت ما نیزهر لحظه در حال دگرگونی و شکل تازه گرفتن است.

کسی که ما را پس از سال ها می بیند و می گوید شما همان انسان سی چهل سال پیش هستی مطمئنا در اشتباهست چون شما در طول این سال ها هم از نظر جسمی و هم از نظر هویتی تغییر کرده اید.

گاهی ما هویت های گذشته را به یاد داریم و گاهی ماهویت های گذشته را فراموش می کنیم .

خواستم در کوتاهترین شکل ممکن  راز جاودانگی رابگم نمی دانم چقدر موفق بودم

سربزنگاه 5

صدای مهیبی بود مرا به خود  آورد انگار به سمت در آهنی حمله آورده بودند صدای پیاپی کوبیده شدن به در بی حرف و گفت و گو پس از چندبار قطع شد .

هنوز اونجایی؟

 خودش بود برگشته بود چه خوبه که فراموشم نکرده بود  با پا به در کوبیدم این یعنی بله اینجا هستم.

از جلوی در برو کنار .

 راست می گفت باید خودم را کنار می کشیدم ممکن بود سرم خراب شود . در این مدت تنهایی به گذشته به خانواده به خیلی چیزها فکر کرده بودم گاهی تنهای برام لازمه .

نمی دانستم اسم این حوادث را چه بگذارم هر چه که بود هنوز حل نشده بود اگر می دانستم چه کسانی دست به این آدم ربایی زده اند و دلیلشان چه بوده شاید حداقل خودم از این گیجی در می آمدم البته  دست و پنجه شکم دامن چند نفری رو گرفته بود رییس شرکت رحیم معاون شرکت، خسرو پسر شر محله مون رفقای همون دو تا دزد شاید هم مربوط به یک خورده حسابی باشه که  در جریان رو شدن حساب سازی های علی رضا  تو شرکت باهاش پیدا کردم .

از ماجرای آدم ربایی چند هفته ای می گذشت من هنوز به خیلی ها مشکوک بودم منتظر بودم تا اتفاق جدیدی بیفتد ولی انگار دیگر حوادث دست از سرم برداشته بود .تصمیم گرفتم یک بار دیگر شانسم را برای ورود به شرکت امتحان کنم  باید به شهرک صنعتی می رفتم.

لقمه ای نان را با ضرب چایی پایین دادم ننه ی دل نازکم همینطور با حیرت بلعیدنم را نگاه می کرد به طرف پله ها که راه افتادم سراسیمه وراندازم کرد

مادر تمام رخت و لباست خاکی بود  نگفتی واسه چی ؟

چیزی نیست ننه افتادم  زمین .

ننه جون مراقب باش

چشم مراقبم.

 آخه  ننه اینطور که تو خاک و خلی شدی انگار داشتی تو خاک غلت می زدی.

کمی دیگه می موندم همه چی رو از زیر زبونم بیرون می کشید تصمیم گرفتم راه بیفتم همینکه راه افتادم چادر گل گلی ش را گرفت دست دنبالم اومد وسط کوچه برگشتم دیدم با نگرانی داره رفتنم را بدرقه می کنه تا حالا انقدر نگران ندیده بودمش فکر کنم شصتش خبردار شده بود انگار یجور حس ششم داره .

کوچه پس کوچه ها را رد کردم و از عرض خیابان رد شدم   چهار راه چراغ قرمز بود باسرعت خودم رو اونور چهار راه رساندم انگار یه حس ناخودآگاه ازم می خواست که زیاد تو چشم نباشم شاید هم این حوادث چند روز ترس انداخته بود تو دلم .

قهوه خانه پدربزرگ   انگار همون چیزی بود که الان لازم داشتم فوری چپیدم  تو.

 پایان قسمت پنجم

سربزنگاه4

ببینم کسی اینجاست ؟     

هر کاری کردم نمی شد صدام در نمی اومد به زحمت روی زمین غلتیدم با سر به دیوار خوردم و از غلتیدن ایستادم سخت بود با دست و پای بسته ورجه وورجه کردن . انگار یکی راه نفسم را گرفته بود اون عرق سردی که از ترس روی پیشونیم نشسته بود حالا جای خودشو به  خاک و عرق ناشی از خستگی می داد انگار  زمین من رو به خودش جذب کرده بود هر طور بود افتان و خیزان خودم را به در فلزی رساندم در حالی که  به پشت خوابیده بودم محکم با دو پای بسته به در کوبیدم برای لحظه ای صدا قطع شده

در را با زنجیر بسته اند صبر کن می رم با کمک برمی گردم چی می تونستم بگم ؟ نه می تونستم بگم نرو نه بگم منتظر می مونم تنها امیدم هم در حال رفتن بود معلوم نبود برای چی زندانی شده بودم . باز هم جای شکرش باقیست گفت که با کمک برمی گرده راستی نکنه بترسه نکنه اصلا از  اومدن پشیمون بشه پس چرا بیشتر تلاش نکرد زنجیر بلند و کلفت و دیوار قطور چه جای مخوفی همیشه توی فیلم ها دیده بودم که قهرمان فیلم به شکلی خودشو نجات می ده کم کم هوا در حال تاریک شدن بودن از هیچ جنبنده نه اثری بود و نه خبری انگار کمکی پیدا نکرده و ناامید شده بود دیگه حال و حوصله برگشتن و تو خطر انداختن خودشو نداشت .

پس اینهایی که منو اینجا آورده بودن چرا پیدایشان نمی شود تمام سرو صورت و لباسم گرد و خاکی شده بودند کم کم خستگی با احساس درماندگی وجودم را فراگرفت اول پولم را زدند سپس کارم را از دست دادم حالا آزادی ام را از دست داده بودم .در زندگی هر انسانی لحظاتی هست که بهترین چیزهای زندگی اش را یکی پس از دیگری از دست می دهد.

ما روزی که چیزی را بدست می آوریم باورمان نمی شود یک روز هم نوبت از دست دادنش فرامی رسه گاهی دلمون می خواد دور داشته هامون حصار ی بکشیم تا دست هیچکس به اون ها نرسه  فکر کنم بیمه هم از همین ترس ماست که نون می خوره حالا همه مشکلاتم یک طرف هوا هم کم کم در حال سرد شدن بود  لحظات سخت و کند می گذشتند انگار تنها قصدشون عذاب دادن من بود می خواستند کاری کنند تا خسته بشم جدن هم خسته شده بودم از کجا معلوم اون یارو که می خواست کمک کنه از خودشون نبوده فقط خواسته که با چشم انتظار گذاشتن من بیشتر عذابم بده به اوج درماندگی رسیده بودم

 دوباره صدای پا می اومد همیشه گفته اند که در ناامیدی بسی امید است به خودم آمدم راسته که گفته اند امید بیشتر از آب مایع حیات زندگی می بخشه.

سربزنگاه3

این برخوردی نبود که من منتظرش بودم  کاش یک نفر بود که علتش را به من می گفت در بزرگ روبرویی بسته بود بن بست گاهی این شکلی خودشو به آدم نشون می ده ایستادم همینطور چشم در چشم دربان چه باید  می کردم هیچ نمی دانستم ساعتی گذشته بود و در همچنان بسته بود بالاخره باید دلیلش را می فهمیدم  منتظر بودم امام خودم هم نمی دانستم که منتظر چه چیزی هستم به یاد داستان لطفعلی خان زند افتادم وقتی که در جنگ با آقا محمدخان به سمت شهر برمی گردد وزیر خائنش دروازه شهر را به رویش می بندد .

 من نه خان زند بودم نه وزیری  داشتم که خائن باشد روزی وارد این کارگاه شده بودم انتظار هم نداشتم که برای همیشه اینجا بمانم ولی با این وضع چرا اخراجم کردند پس نتیجه چهارسال تلاشم چه می شود از یک کارگر ساده تا منشی  رئیس پیش رفته بودم . به این ترقی دل خوش کرده بودم انگار کاخ کاغذی که برای خودم ساخته بودم یکهو فرو ریخت .

نمی دانم چند ساعت بود که آنجا بودم پژوی آبی رنگی  نزدیکم نگه داشت  راننده پیاده شد .

می بخشید این آدرسو بلدید ؟

کاغذ در دستش بود برای دیدن کاغذ به طرفش رفتم . ضربه سختی به پس سرم خورد.

هنوز درد را در پس سرم احساس می کردم انگار مدت زیادی بود که خوابیده بودم اولین چیزی که دیدم سقف کاهگلی بود دریچه کوچکی  گرد و غبار  بر نوری که از دریچه سمت راستم قرارداشت در هوا به جنبش در آمده انگار به دوV  هم می چرخیدند تا از دریچه فرار کنند .فرار از دریچه ای به آن کوچکی امکان نداشت این چند  روز  زندگی ام شده عین فیلم های پلیسی هنوز علت این حوادث پشت سر هم را نفهمیده بودم .

دزدیدن پول ها مرگ موتورسوار اخراج و حالا آدم ربا ها خیلی کنجکاو شده بودم تا علت این اتفاق ها را بفهمم.

توی ذهنم به دنبال دلیل این اتفاق ها می گشتم کار کی می تونست باشه  پیش خودم فکر کردم نکنه کار همان دزدهاست. مردن یکی شون رو به چشمم دیده بودم آخه دیگه پولی نداشتم .

تازه متوجه شدم دست و پام بسته شده بود تکانی به خودم دادم  چسب روی دهانم اذیتم می کردم  اینجا کجاست ؟ ساختمان کاهگلی دریچه کوچک داخل شهر چنین مکان هایی وجود ندارد احتمالا از خانه های قدیمی در یک جای دور افتاده ست انگار صدای پا  شنیدم گوشم را تیز کردم . 

من که تا چند لحظه پیش این اتفاقات برام جالب بود عرق سردی را که از ترس بر پیشانی ام نشسته بود حس کردم . صدای زنجیر بود انگار در را با زنجیر بسته بودند در با صدای دلخراشی باز شد .          

پایان قسمت سوم

هولولنز

ویندوز هولوگرام و هولولنز مایکروسافت

هولولنز  دنیای مجازی و واقعی را درهم می آمیزد و باعث می شود که ما  هر فضا و مکانی  را به راحتی بتوانیم تجربه کنیم   فضاها در دنیای ما می تواند شخصی تر شود مثلا به راحتی در هر کجا که هستیم   فضای شخصی خود را بیافرینیم .  این مطلب در شکل حداقلی آن است ولی در شکل حداکثری جهان ما را به سمت یکپارچه شدن بیشتر پیش خواهد برد مکان ها معنا و مفهوم گذشته را از دست خواهند داد به طور مثال دانشگاه معنای مکانی خود را از دست خواهدداد پزشکان در یک آن می توانند در چند نقطه فعالیت کنند تخصص و دانش ارزش بسیاری بالاتری از کالاها خواهند یافت زیرا شما کافیست اطلاعات داشته باشید همان کالایی که در دورترین نقطه جهان وجود دارد خواهید ساخت ارتباطات انسان ها سریعتر و بیشتر خواهد شد و در صورت همه گیر شدن آن دولت ومرز  ها از معنا و مفهوم سنتی  تهی خواهند شد و در نهایت دیکتاتوری ها به سرعت فرو خواهند پاشید و دسترسی ما به هر کس و هر چه اراده کنیم آنی خواهد بود

سربزنگاه 2

قوی باش و صبور. قدرت خدا را دیدی ؟ به تیر غیب گرفتار شدند کدومشون فکر اینجاشو می کرد همه چیز روشن می شه بگذار امشب هم بگذره ه به قول پدرم مال حلال جایی نمی ره که برنگرده همین خسرو رو یادته فکر می کرد می تونه در بره مگه ممکنه؟ خون وبالشو گرفت . دلم از بیغوله تنگ و تاریک گرفت انگار شهر در امن وامانه شاید هم آقا دزده آزاده به جاش من در بندم . یاد خسرو افتادم که دختر حاج ماشالله رو کشت نزدیک بود شوهر بدبختشو به جرم نکرده تو حلفدونی کنند کاش یه پتو می دادند نمی شه با سرما خوابید . 

دست هاشو دور گردنم حلقه کرده  بود صدام در حلقم خفه شده انگار دست هامو  از پشت بسته بودند می خواستم فریاد بزنم کمک بخوام ولی انگار یکی جلوی دهنمو گرفته بود . با صدای فریادم از خواب پریدم عرق از سر و رو می ریخت بلند شدم و نشستم به دیوار تکیه دادم باز فکر دختر حاج ماشالله به سراغم اومد .حاج ماشالله کمرش خمیده زنش هم دیگه اون زن قدیم نیست یادمه اومده بود تا از مادرم بافتنی یادبگیره . شراره با دقت به دست های مادرم چشم دوخته بوددختر آرومی بود فکر نمی کردم آزارش به کسی رسیده باشه .  مرگ براش زود بود گاهی مرگ زود سر می رسه.

خورشید چه درخششی داشت انگار یه عمر بود که تو زندان بودم بالاخره همه چیز تمام شد  خوشحال بودم خودمو به کارگاه رسوندم  زنگ نگهبانی رو زدم  در باز شد نگهبان عوض شده بود خواستم داخل شم

_ کجا آقا؟

_ کارگر همینجام

کدوم قسمت ؟

_ برش

اسمتون چیه؟

احمد

صبرکن بپرسم

بعد از مدتی برگشت . می بخشید گفتند راهتون ندم!

 

_______________

پایان قسمت دوم

 

سربزنگاه

انگار آسمان یکهو  بر سرش آوار شده باشد . مات و مبهوت رهگذرانی که را می گذشتند نگاه می کرد. با سرعت برق  و باد رفته بود همه چیز در یک چشم به هم زدن اتفاق افتاده بود داد و فریادش به جایی نرسید . رهگذرانی   که با صدای فریادش به سمت او آمده بودند حالا در حال پراکنده شدن بودند . روپاهایش چمباتمه زد و  حالا چه جوابی به کارفرمایش می داد، دستمزد یک ماه هفت کارگر به راحتی از دست رفته بود نه نای رفتن داشت و نه روی دیدن چشمان کارگرها را  . چه جوابی می توانست بدهد .

پیش خودش فکر  كرد اگر نرود حتمن می گویند پول ها را گرفته فرار کرده گیج و  مبهوت مردمی را که بی توجه می گذشتن می نگریست اگر هم راستش را می گفت معلوم نبود باور کنند یا نه؟ در ثانی چطور می شد این همه پول را  پس بدهد ؟

بی هیچ هدفی شروع به راه رفتن کرد نمی دانست که چقدر راه پیموده است جمعیت از دور موج می زد باز انبوهی از رهگذران دور کسی جمع شده بودند . درست وسط چهار راه انگار اتفاقی افتاده بود ناخودآگاه راه خود را به سوی جمعیت باز  کرد باور کردنی نبود خودشان بودند درست سر چهار راه تصادف کرده بودند فورا کیف پولش را شناخت دست برد تا کیف پول را بردارد که دستی قوی مچ دستش را گرفت .

فایده ای نداشت هر چه توضیح داد و التماس کرد مامور پلیس باور نمی کرد انگار  مامور راهنمایی و رانندگی وظیفه اصلی اش را فراموش کرده و هیچ چیز نمی شنید و با نگاه مصممش که همراه نوعی غرور  از این که سربزنگاه توانسته مچ دزدی را بگیرد به خودش آفرین می گفت. در چشمان ملتمس احمد خیره شده بود . حاضر نبود کوتاه بیاید و تنها فکرش این بود که با معرفی احمد نشان شجاعت بگیرد رهگذران هم که شاهد این ماجرا بودند گویا هیچکدام ماجرای کیف قاپی چند لحظه پیش را در دو تا چهار راه بالاتر ندیده بودند .

همه چیز دست به دست هم داده بود که امروز قصه بدشانسی احمد به اینجا بکشد.

پایان قسمت نخست

ماندن در وضعیت آخر

کتاب  ماندن در وضعیت آخر خرید اینترنتی کتاب

اگر کتاب ماندن در وضعیت آخر را نخوانده ايد  حتما بخوانیدش این کتاب در واقع ادامه کتاب وضعیت آخر که برمبنای تجربیات و تحقیقان اریک برن روانشناس و پژوهشگر تالیف شده است و به انسان از یک دریچه کاملا جدید می نگرد مدل ذهنی جدیدی پیش روی ما قرار می دهد که بر اساس آن همه رفتارهای انسان قابلیت بررسی می یابد همه رفتارهای انسان را بر اساس آن می توان توضیح داد. برای من که خیلی آموزنده بود از روزی که کتاب را خواندم همه رفتارهای خودم را زیر ذره بین گرفتم و به خوبی بسیاری از کژی های رفتاری خودمان را با خواندن آن اصلاح خواهیم کرد و این کتاب بویژه برای جوانانی که بزودی قرار  است پدر و مادر شوند بسیار سودمند خواهد بود تا جایی که برای بسیاری از پدر و مادرها نخواندن آن زیان زیادی ببارخواهد آورد.

این کتاب هر انسان رادارای سه من می داند از کودکی شکل می گیرند و تغییر شکل می یابند.

1_ کودک 2 _بالغ3 _ والد

این سه من در هر کسی به شکل مختلفی وجود دارد

کودک یک ضبط دائمی از رویدادهای درونی در پاسخ به رویدادهای خارجی در پنج سال اول زندگیست

والد یک ضبط دائمی از رفتار والدین کودک در پنج سال اول زندگی کودک است

و بالغ فکر می کند دلیل می آورد پیش بینی می کند و چگونگی انجام کارها را کشف می کند

____________________________________

این کتاب در یک مرحله تشریح پذیرنیست

سند بازنشستگی

حس قریبیست نشستن روی صندلی مغازه او . همه چیز بوی کهنگی می دهد دستش سرد است گویی سرمای قیچیست که به دستش سرایت کرده رادیوضبط دوکاسته اش مرا به خاطرات نوجوانی می برد فکش گرم است گویی نمی خواهد لحظه ای را از دست بدهد .

از افتادنش می گوید از بیمارستان می گوید از ناتوانی اش می گوید می گوید که چطور هنگامی که برای خاکسپاری یک از دوستانش به قبرستان رفته بود در جایی دور از چشم دیگران بی حال می شود و روی زمین به خواب می رود و مدتی بعد خودش دوباره بیدار می شود همه این حرف ها نوعی دلسوزی را در من برمی انگیزد ولی هنوز دستش توان اصلاح سرم را دارد گویا دوست ندارد دست از سرم بردارد انگار بیشتر از این که به سرم برای اصلاح نیاز داشته باشد به گوش هایم برای شنیدن گفته هایش نیاز دارد تا امروز هیچکس این اندازه روی موهای  کم پشت و نداشته ام کار نکرده بود   صدای خواننده رادیو در صدای او گم می شود . فکر کنم برادرم فریدون زیر سند بازنشستگی اش امضا کرد و او را برای همیشه به این کنج خلوت راند گویا آمده در گوشه ای تا  در بازنشستگی اش کمی به یاد گذشته دستی به ماشین  و قیچی ببرد .

 مرز دیار فراموش شدگان از همینجا آغاز می شود شاید  روزی که پارچه سردر خانه اش را ببینم به یاد صحبت های امروزش بیفتم.

سفته و جاده

جاده ، ماشین، تنهایی و  آهنگی  خاطره انگیز که پخش می شود  و پیچ و خم های گاه و بیگاه جاده. رفتن و رفتن می روی درجاده در فکر در خلسه خوشی بی پایان  لحظه . چهره ها می آیند و می روند گاه برمی گردند گاهی هم برای همیشه ناپدید می شوند گاهی با شعر خواننده همنوا و همفکر می شوند فکری در ذهنم نقش می بیند انگار چشمم می سوزد ناخودآگاه دلم می لرزد شعر خواننده به دادم می رسد انگار در حال درد دل کردن با من است .

راستی این روزها سخت می گذره ولی یجور شیرنی دلچسب همراهشه گاهی تلخ می شه تلخیش که می ره انگار ملس می شه تلفنم آروم و قرارشو از دست داده انگار بی تاب شده بی تابی می کنه به تاریکی هوا که نزدیک می شم از قیل و قال از پیچ وتاب می افته گاهی حوصله مو سر می بره  .

ساعت یازه بود که یکی زنگ زد آشنا بود در مورد مشکل باباش می پرسید کنجکاو شدم برادرشو بازداشت کرده بودند سند نداشتند که بگذارند و برادرش رو آزاد کنند چه باید می کرد شخصی قبول کرده ولی برای اطمینان به جا ش سفته می خواست.  خانواده می ترسیدند اگه بخواد از سفته ها سوء استفاده کنه چی؟ چکار باید می کردند کنجکاو شدم علت بازداشت برادرش چیه عجیب بود ادعا می کرد بی گناهه شک بی جهت پلیس .

براشون توضیح دادم که بینتون قراردادی بنویسید و در اون متذکر بشید که سفته ها  را چرا پدرتون به این آقا داده در عین حال که گفتم سفته فته طلبه و وجودش در دست طرف مقابل شما دلیل بر بدهکاری شماست خطرش کم نمی شه ولی در قراردادتون بنویسید اگه برادرتون خودشو تحویل داد یا اینکه کلا آزاد شد و بالطبع سند هم آزاد شد  دلیل سفته دادن از میان رفته سفته ها حکم امانت را پیدا کنند.

جاده  و زندگی چقدر شبیه هم هستند.

زندگی ما ساخته افکار ماست

همیشه  یک چیز را زیاد در گوشم نجوا کرده اند پرسش صحیح و مناسب خود نیمی از پاسخ است هرگاه با مشکل و مسئله ای روبرو می شویم باید اول مسئله را برای خود روشن و واضح بیان کنیم سپس آن را تجزیه و تحلیل  کنیم جایی خواندم نخست مسئله و مشکلات را در پنجاه کلمه برای خود توضیح دهید سعی کنید همین طور کلمه به کلمه بر توضیحتان بیفزاید امتحان کردم بارها و بارها جواب داده .

راست گفته اند نوشتن معجزه می کند سعی کنیم بنویسیم از خاطراتمان شروع کنیم از مشکلاتمان از چیزهایی که ناراحتمان می کند مسیحیان همیشه به عنوان آیه ای از انجیل می گویند خداوند نخست کلمه راآفرید هر چند جمله زیباییست  من برعکسش بر این اعتقادم مهمترین و بزرگترین اختراع بشر کلمه است . و قرآن هم در آیه به قلم و آنچه با آن می نویسند سوگند می خورد.

در متمم درسی هست با عنوان مفهوم پردازی  در واقع مفهوم پردازی زیربنای علوم به معنای واقعیست مفهوم پردازی بدین معناست که هر واژه و مفهوم را باید بطور واضح تعریف و روشن کنیم و حدود و ثغورش را بگوییم تا هم خودمان و هم دیگران بدانند در مورد چه چیزی  سخن می گوییم به قول سهراب سپهری که می گوید چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید به نظرم باید گفت واژه ها را باید شست جور دیگر باید گفت.

این گفته ها  و افکار ماست که دنیای ما را می سازد  کاش  واژه های بیشتری در ذهن داشتیم و گفته های بیشتر ی داشتیم تا برای حتی سرگرم کردن اطرافیانمان بگوییم .

زندگی ما ساخته افکار ماست افکاری که بر زبان جاری نشود و نوشته نشود همچون مه کم زوریس که به مرور بی هیچ رد و اثری از خود ناپدید می شود

چگونه نگذاریم سر رشته امور از دستمون خارج بشه؟

امروز یک سوالی برام پیش اومد می خوام ببینم چرا گاهی سر رشته امور از دستمون خارج می شه همون موقعی که فکر می کنیم همه چیز عالی و خوب داره پیش می ره همون موقع که دیگه خیالمون از همه چیز راحته به یکباره سر رشته امور از دستمون خارج می شه اگه بخوام دقیقتر بگم ناگهان انگار طوفان شده

همه چیز داشت خوب پیش می رفت از یکجایی دیگه پیش نرفت حالا باید همه چیز رو از نو بسازی گاهی یادمون می ره  قدر این چیزهایی رو که داریم بدونیم فکر می کنیم خب همه طبق وظیفه شون دارند کار می کنند . فکر کنم باید به خودمون یادآوری کنیم دوره وظیفه گرایی به پایان رسیده حتی اگر رئیس یک شرکت بزرگ هم باشیم بایداین موضوع  را به ذهنمون بباورونیم که دوره وظیفه گرایی به پایان رسیده کسانی  که نتوانند پایان دوره ای رو درک کنند با پایان اون دوره دوره خودشون هم به پایان می رسه مثل دوره دایناسور ها،  مثل بسیاری از شرکت های دوربین های سنتی قدیمی که با دیجیتالی شدن دوربین ها نتوانستند این موضوع رو درک کنند و ورشکسته شدند.

امروزه  برعکس چیزی که به طور معمول تصور می کنند مردم بیشتر به احترام نیاز دارند.  به مورد توجه قرار گرفتن نیاز دارند . آدم ها هر از چند گاهی باید مثل ماشین از نظر روحی یک چک آپ کامل بشند اگه چند دوره چک آپ رو فراموش کنیم یک روز متوجه می شیم که دیگه دیر شده شوخی نگیریم از دست دادن آدم های دور و برمون جبران ناپذیره آدم ها  شئ نیستند که راحت ترمیم یا جایگزین بشند گاهی یک را بطه ای که سال ها ساخته ایم در چشم برهم زدنی نابود می شه .

منتظر بارانم

دم در که رسیدم کارگرها رفته بودند در با زنجیر بسته شده قفل را باز کردم چراغ قوه ی موبایل را روشن کردم کف خاکی پارکینک را کمی وارسی کردم و از پله آجری بالا رفتم اتاق ها را هم با انداختن نور چراغ وارسی کردم همیشه تاریک نشده می آمدم ولی امروز کار و ترافیک دست به دست هم داده بودن تا من دیر برسم  سرامیک کار رفته بود سرانجام از دل سیاه ساختمان آرمیده در تاریکی بیرون آمدم  در را با زحمت بستم .  برای رفتن به سمت ماشینم حرکت کردم که چشمم به نوجوانی که به تیر برق تکیه داده بود افتاد.

_ پسر اینجا چه می کنی؟!

 _ منتظر بارانم

_امشب دیر کرده

با باران چه کار داری؟

 من هم اینجا می خوابم

_ کجا؟ در حالی که با دستش به اتاق طبقه بالا اشاره می کرد  گفت : اینجا باظریف کار می کنم

_ چندسالته ؟

_کمی تو فکر رفت دیدم جوابی نداره

_اصلا شناسنامه داری ؟

_ نه تو ولایت ما کسی شناسنامه نداره

_ولایتت کجاست؟

هرات

مادرت دلتنگت نمی شه ؟

_چرا نمی شه ؟! 

_ پس برای چی اومدی ؟

_بدبختی. پارسال دیوار افتاد روش چند جای بدنش شکست دیگه نمی تونه راه بره

_ظریف چقدر بهت می ده؟

_چهل وپنج تومن

_ می خوای با پول هات چکار کنی ؟

_اول باید پول قاچاق بر که منو اورده جمع کنم و بدم

انصاف

درخت ها به سرعت به سمت عقب حرکت می کردند .  هر چه به پیش می رفتم سیاهی بیشتر فضا را پر می کرد گویی دو چراغ قصد دارند به کمک هم بر دل تیرگی بتازند پیروزی روشنایی را فریاد بزنند داخل فرعی اول که پیچیدم  دیگر خبری از درخت هایی که دو سوی جاده به جهت مخالف خودرو می دویدند نبود.  سرانجام ماشین از حرکت ایستاد . چراغ های ماشین که خاموش شد بیابان  و سیاهی درهم آمیختن فقط سکوت بود سکوت صندوق عقب ماشین را باز کردم ناگهان هراسی وهمناک سراسر وجودم را لرزاند انگار صدایی شنیدم برگشتم با دقت دل تاریکی را کاویدم  هوا خنک بود . تصمیم گرفته بودم هر چه زودتر از شرش خلاص شوم خیلی وقت بود که از دستش خسته شده بودم الان بهترین فرصت بود که یکبار و برای همیشه برود .

اولین باری که چشمم به چشمش افتاد خیلی کوچک بود بزرگ شدنش به چشم خودم دیده بودم ولی من فلسفه ای در زندگی دارم هر کس را بهر کاری ساخته اند هر کس متعلق به به سرزمین خودش نباید وارد دنیای دیگران شد هر کس متعلق به دنیای خاص خودش است آخر همین خاص بودن است که به جهان ما رنگ زیبایی می بخشد .

 انگار در دل تاریکی دو ستاره نورانی به من خیره شده بودند با خودم گفتم او هم از جنس همین هاست باید بتواند از خودش دفاع کند. به من چه که او خلق و خوی وحشی اش را فراموش کرده تصمیم خودم را گرفته بودم باید رهایش می کردم . صدای زوزه یک گرگ مرا به خودم آورد لحظه به لحظه چشم نورانی که در دل تاریکی به من خیره شده بودند بیشتر و بیشتر می شد .

 فورا به داخل ماشین پناه بردم نمی شد شمردشان حمله ور شده بودند استارت اول دوم سوم روشن نشد ترس انگار  زمان به آخر رسیده بود امکان نداشت این توله سگ را اینجا رها کنم  باید به جایی که فعلا امنیتش را تامین  کند بسپارم انصاف نبود