من

من زمينم كه يك انفجار ساخته اش و گدازه ها پرداخته اش شب ها و روزها را گذرانده . از دل دردها گذشته از هيچ فرارفته رد گذر زندگي بر چهره ام فرياد دريغ روزگار رفته را مي زند.

كاظمي

ایستاد و راست راست در چشمم زل زده بود  چشمانش داشت از حدقه بیرون می زد گویا جن دیده باشد صبر کردم تا نفسش جا بیاید کمی به جلو خم شد نفس نفس می زد شک و ترس وجودم را فراگرفته بود در حالی که سعی می کرد آب دهانش را قورت بدهد عجله داشت تا چیزی مهمی را بگوید  دور و برم را خوب نگاه کردم به  قول عماد همه چیز آرومه آخه چه چیزی تا این حد ترسونده ت  دستش را گرفتم یخ بود چهره ش سرخ شده بود خواستم بنشیند تا کمی نفسش آرام بگیرد ولی با التهاب خاصی از  نشستن خودداری کرد  دیگر کفرم در آمده می خواستم سرش فریاد بزنم   ولی ترسم از این بود که نکنه دیگه هیچ وقت نتواند که زبان باز کند بسیار شنیده بودم یکی از ترس زبانش بند آمده باشد یادمه که مادرم این جور موقع ها آب طلا یا آب قند می داد  ولی من که تو این برهوت امکاناتی نداشتم  کمی که نقسش جا آمد گفتم چی شده گفتم چی شده که دستی از پشت سر دراز شد که بطری آب را تعارف می کرد تازه به حرف آمد در حای که به پشت سرم اشاره می کرد گفت آقای کاظمی  که یکه خوردم گویا تمام آب را ریخته باشند رو سرم آخه معلم ریاضی مون این جا چی کار می کرد

يادبود

دلهره بر هم  نهادن چشمانم مرا به ستوه مي اورد. چشمانم كه گرم مي شد مي امد كاش مي آمد اما رفته بود . تاريكي دلهره آور از همان شب فرياد در اوج سنگيني خواب شروع شد هيچگاه فراموش شدني نبود به روزنه سايه روشن پنجره  خيره مي شدم چشمانم گرم كه مي شد مي امد بودنش فروكش كرده بود سكوت مرگبارش و اوهام يادش كه مي ربودم  درد تا ژرفاي  دل و جانم فرو مي نشست هراس داشتم از خوابم از خوابش پلك هايم كه گرم مي شد مي آمد . زجر رفتنش دلهره نبودنش و درد نداشتنش . هنوز گرم بودم دردش را درد رفتنش را حس نمي كردم يادش كه مي آيد چيزي در دلم آوار مي شود داغ مي شود بوي سوختن جگرم بويايي  ام مي انبازد هنوز هم  باورم نمي شود