چشمانی آتشفشان
فریاد ترسناکی دل شب را شکافته بود و خواب را از چشمانم فراری داده بود نیم خیز و کنجکاو و هراسان با چشمانی وحشت زده هاج و واج اطراف را نگاه می کردم. اول فکر کردم شاید باز هم کابوس های شبانه به سراغم آمده اند کمی که دقت کردم خواب نبود جیغ و فریاد بود به خود که آمدم خواب کاملا از سرم پریده بود ، پدرم بود با یک چوب و چشمانی آتشفشان به دور دست خیره شده بود و در دست دیگر شلوارش بود که همچون شکاری به چنگ گرفته بود .
مردم لحظه به لحظه بیشتر می شدند و او را دوره می کردند به خودم گفتم چه دزد خوش شانسی که به دست پدرم نیفتاده در سنی بودم که پدرم را قهرمان بلامنازع می دیدم . .
تازه مردم بازپرسی و بازجویی را از پدرم شروع کرده بودند و او از این که یک لحظه چشم باز کرده و در دل تاریکی شخصی را دیده که بر بالای سرش چراغ قوه را به دندان گرفته و در دستش شلوارش را به غنیمت گرفته و طاق نصرت بسته درون جیب هایش را وارسی می کند . که پدرم بی معطلی هجوم برده و درگیر می شوند آقا دزده هم شلوار را رها می کند و پا به فرار می گذارد هنوز تعریفش تمام نشده بود که از چادری آن طرفتر سر و صدای آی دزد دزد بلند می شود گویا شب پرماجرای ما تازه شروع شده بود این اتفاق تا صبح چندین بار تکرار می شود در هیچکدام از دزدی هایش به دام نیفتاد.