بندی ازکلیدر

چکیده ای از تاریخ ایران از زبان محمود دولت آبادی این چنین است

مزدوران به خشت و خون تن زندگان بارو نو می کنند . دست و پای ها می برند تن و سرها در بارو دفن می کنند با چشمان باز زبان پر سخن سینه پر خروش مردان می میرند زنده زنده فرزندان دادویه فرزندان حلاج فرزندان خرم دین فرزندان مزدک این عاشقان تداوم عشق عیاران .برادران ایستاده می میرند و خون خویش به ارث وامی نهند . از دست ها و پای ها خون فواره می زند . خاری در چشم دشمن  روی از خون خویش سرخ می کنند و صف به صف در دل دیوار جای می گیرند

روزگار غریبیست

هنگامی که هستی و نیستی می مانی و می روی نمی بینی نمی شنوی روزگارت زود غروب می کند دلت به راه نیست راه هموار نیست می بینی اما نمی بینی هستی ولی  رفته ای از خود رفته ای آن که می خواهی در جای خود نیست انگار چشم داشتت بی جا بوده شاید هم او خود به جا نبوده این دل جایش نیست به قول دوستمان گله ای نیست می نویسی ولی مفهوم نیست شاید هست تنها  در قاموس توست 

شب چله

صدای گرگر بخاری و سرمای جانسوز کوچه و خیابان تاریک و روشن پایکوب رهگذران و تاریکی شبانه که به دل روز نشانده روزهای منتهی به شب بلند سال و مادری که از هم اکنون چشم به راه شب چله دارد
تا بار دیگر فرزندان گریخته از کودکی را گرد خود آورد تا یلدای دیگری را به یاد گذشته های دور که کرسی می نهاد و با قراردادن آتشی دست افروخته و گرمابخش در دل آن می کوشید که گرمای دل خانواده را همسنگ گرمای دل خانه کند
آن روزها که پای کوچکمان را دراز کش دل کرسی می دواندیم و گرمای ژرفایش را از کف پا به عمق وجودمان می خیزاندیم و لحاف را تا سینه گاه بالا می کشیدیم و در حین خواندن کتاب های کودکیمان و یا تماشای تلویزیون چهارده اینچ سیاه و سفید و یا در رویاههای کودکیمان گرمای دلنشین کرسی چشمانمان را سنگین و خواب را مهمان دل کوچکمان می کرد

هستم

آمدم بگويم فكر نكنيد كه اين رضا تمام شد نيست يا كه چيزي نداريم بنويسيم هستم همين دور و برم  هستم كنار  آمد و شدها نواها و رنگ هاي رهگذران شهرم كه گاهي بر نرمه صندلي روبر.يم دل بر زمين مي گذارند و دردش وا مي كنند  همه شده ام گوش ديگر صدايي نمانده كه گوشت را بيازارم.

اينك اگر مي خواني و در ته ذهنت پاسخي مي جويي بگويمت كه پرسشي در ذهنت نچكانده ام تنها خواستم  بودنم را جار بزنم و سرماي هاي نفسم را به نگاهت بسپارم

سادگی

 

این ردها که بر دلم می بینی 

داغیست که بر دلم نشانده یک دوست 

بیچاره دلم چه سادگی کرد

پنداشت که دوستی وفای بی قید است

زمانه با داغی بر جگر به او نمایاتد

خود غلط بود آن چه ما می پنداشتیم

 


 

نیوتون و اخلاق

برای موفقیت در زندگی اجتماعی کافیست این قانون نیوتن را هیچگاه فراموش نکتیم

سومین قانون حرکت نیوتون به این صورت بیان می‌شود که "هر عملی را عکس العملی است؛ مساوی آن و در جهت خلاف آن .. این قانون به قانون کنش و واکنش هم معروف می‌باشد.

بخت

بخت و شانس در ظاهر به یک معنی هستند ولی یکی پیشینه ای فرنگی دارد و دیگری پیشینه ای به بلندای تاریخ سیاه این مرز و بوم همچون ایرانی . بختت که برگردد هیچ چیز نمی تواند آنرا سر به راه کند ولی شانس گاهی می آوری و گاهی نمی آوری هنگامی هم که بیاید باید با دمت گردو بشکنی خوش شانسی بیشتر بر تاس است و قرعه ولی بخت بر زمانه می چرخد و هستیت.
خوش بخت که باشی یعنی از راه بند کلانی رسته ای خوش شانس که باشی یعنی تاست آورده است قرعه به نامت شده است پول بی رنجی به دستت آمده ولی بختت که خوش بود تازه به حقترسیده ای. در سنجش با بدبخت او کجا و تو کجا؟! خوش شانسی به حق رسیدن نیست بیش از حقت گرفتن است.گویا دو واژه واگویه می کنند که سال ها بر جان ایرانی چه رفته است

شعر من

زاده شدنم زیبا بود پدرم نصرالدین مردی از تبار مردان بود
مادرم نجیب و بی غوغا بود
روز و شبم در رویا بود
روزگارمان بد نبود
تکه نانی بود سر سوزن مهری
دو برادر بودیم و سه خواهر
همه دل ها گرم از عشق هم
در کنار جلال مان جلالی داشتیم
کم نگویم همه بودیم
گاهی گته مارم صفیه نازک قبایی داشتیم
جان براران پدرم هم بودند
ناظم و صابر عمو
یادگار روزها را همه آنجا وابگذاشتیم

بندی از کلیدر  نوشته محمود دولت آبدی1

شولای شب پیکر مردان را در خود پیجانده بود و آن دو از یکدیگر تنها پرهیبی می دیدند دو مرد در کنار هم بر زمین نشسته بودند دو سنگ در کنار هم بر زمین نشسته بودند. سنگ اما تاب می آوردنعره ی آسمان تابش آفتاب و سرمای نیمه شبانه را تاب می آورد . سنگ بر جای چسبیده است . بی جنبشی سرشت آن است می تواند تا پایان دنیا خاموش  نشسته باشد اما آدم ؟
تپش و جنبش دمی او را وانمی گذارد. چیزی چیزی شناخنه و نا شناخته همواره درون او می جوشد . برافروختگی اش را برای همبشه نمی تواند پنهان بدارد تاب و دوامش را کش و مرزی نیست . سرانجامد فواره می زند . یا اینکه  آرام تر قطره قطره دلمایه خود را واپس می دهد . به اشکی به کلامی یا به فریادی به تیغه خنجری یا به شلیکی.

گلوگاه

سرانجام تصمیم گرفتم دفترم را در یک جا ی همیشگی ماندگار کنم امروز به دیدن جای جدید رفته بودم این را آن جا نوشتم
مالک جایت که شوی آزاد می شوی از آن خودت که باشد دیگر غمت نیست هنگامی که آن تو نباشد ؟گویی دربندی دربند رفتن ماندن نمی دانی گاه دیگر این جا هستی یا نه ؟ کی می روی؟
همراه با ورافتادن سال باید بیشتر بپردازی گویا چشم به دسترنجت دارد . کینه اش به دل می گیری می خواهی حلقومش بدری و تنها اوست که دست بر گلویت دارد و گلوگاه ممرت را زان خود می داند و انگار هیچش با تو عهدی نیست جز ربودن درآمدت.

بی کاری سلوچ

بی کار سفره نیست و بی سفره عشق بی عشق سخن نیست و سخن که نبود فریاد و دعوا نیست خنده و شوخی نیست زبان و دل کهنه می شود تناس برلب می بندد روح در چهره و نگاه در چشم ها می می خشکد دست ها در بیکاری فرسوده می شوند و بیل منگال و دستکاله و علف تراش در پس کندو ی خالی در زیر لایه ضخیمی از غبار رخ پتهان می کند