لحظه طوفانی

 تنها یک لحظه کافی بود که خودرو دل آسمان را بشکافد و دور خود بپیچد . ضربه به گارد ریل او را از خواب پرانده بود . بار دیگر که چشم گشود خود را بر روی تخت بیمارستان دید . مجبور شدند که چشم راستش را تخلیه کنند و چندین بخیه اینجا و آنجا بر بدنش نقش بسته بود . ولی همسرش پس از یک ماه تازه به هوش آمده بود و دم به ساعت از حال پسرش می پرسید . سرانجام تصمیم گرفتند تا دادن این خبر را به عهده دکترش بگذارند. تا شاید بار سنگین این خبررسانی از دوششان برداشته شود . هیچکس دوست نداشت آن لحظه که زن پی به موضوع می برد با او چشم در چشم شود. دکتر کنار تخت ایستاده بود . طوفانی درون دل حاضرین به پا شده بود . پس از شنیدن خبر چه خواهد شد؟ او با این خبر چگونه مواجه خواهد شد؟ دکتر چگونه این خبر را خواهد گفت؟ انگار با این کار دکتر بار بزرگی از دوش تک تکشان برداشته می شد. اما او چگونه خواهد گفت؟ زن که دست و پایش را در گچ فرو کرده بودند با چشمانی که انگار به مسلخ خود آمده اند ، نگرانی را فریاد می زد. همه حضار را برانداز کرد و دکتر را نادیده گرفت ؛ بر روی همسرش که چشم راستش را بسته بود متوقف شد . انگار تنها از او انتظار داشت ولی مرد که از چشمان زن فراری بود به دکتر چشم دوخت، تا کار را فیصله دهد. آخر چطور می شود به یک مادر گفت‌ که فرزندش دیگر وجود ندارد؟ دکتر که شروع کرد به گفتن همان پیش زمینه تکراری ناگهان انگار اتاق را منفجر کرده اند.

کارگاه چوب

میزهای دراور و  و کابینت به ردیف در کنار هم چیده شده اند. انگار چند آشپزخانه و اتاق خواب را اینجا در کنار هم جمع کرده اند. درِ شیشه ای مغازه قفل است ولی آن یکی در کاملا باز است. روی زمین تکه های شکسته آیینه ای که از بالای میز به زمین افتاده توجه ام را به خود جلب می کند در می زنم کسی جواب نمی دهد دودل بودم که بروم یا بمانم اصلا مغازه هم مردد بود . معلوم نبود باز است یا بسته.هفته ی پیش با  او آشنا شدم .

در حالی که در بین کارهای چوبی گام برمی داشت خوب و بد هر کدام از کارها را برایم توضیح می داد . پسری هم که حدودا ده دوازده ساله به نظر می رسید پشت میز مدیر دفتر   نشسته بود .و کتاب مدرسه را باز کرده بود و می نوشت.

مرد ِلاغراندام با موهای سفید و چهره ای خسته بود . پشت نمایشگاه، کارگاه چوبش بود برام عجیب بود که اینجا را یک تنه می چرخاند . هم می سازد هم می فروشد و هم نصب می کند.

سفارش کاری را به او داده بودم. قول داده بود که تا آخر هفته تحویلم دهد . و امروز آمده بودم تا نتیجه کار را ببینم که با این در بسته و البته آن در باز و چراغ های روشن مواجه شدم. 

سروصدایی که از کارگاه پشت مغازه می آمد مصممم کرد که بمانم . پس احتمالا او در کارگاه مشغول کار است . ولی هیچ راهی نبود که صدایش کنم. نیم ساعتی گذشت . کم کم متوجه شدم صدای داد و فریاد از کارگاه می آید و لحظه به لحظه داد و فریاد بیشتر اوج می گرفت. ناگهان صدای جیغ زنی را شنیدم که درِ کارگاه را باز کرد و محکم کوبید . تا بسته شود. زن در حالی که داد و فریاد می کرد و خط نشان می کشید به سرعت از مغاره بیرون رفت.

همه این اتفاقات در یک آن در میان بهت حیرت من روی داد . وارد مغازه شدم صاحب مغازه پشت میزش نشسته بود و سرش را در میان دو دستش پنهان کرده بود . 

در این اوضاع و احوال مردد بودم که بمانم یا بروم . بالاخره کارِ من هم مهم بود . پس نشستم منتظر شدم تا کمی آب ها از آسیاب بیفتد و مرد طوفان را پشت سر بگذارد. تا پیگیر کارم باشم.

پس از مدتی سرش را بلند کرد . تازه متوجه من شده بود لبخندی تلخ بر لبش نشست به همین سرعت توانسته بود به حالت عادی برگردد.

_ کارت آماده ست.بیا داخل کارگاه ببینش .

در حالی که کارم را می دیدم  خودش سر صحبت را باز کرد.

_ حکم طلاقش رو گرفته.

_ واسه چی ؟

نگاه اندوهناک به من اندخت. خیلی راحت گفت: شرم آورده. با خودم فکر کردم شرم آور شاید بهتره دیگه چیزی نپرسم. سکوتم باعث نشد که حرفی نزند . 

_ خانم گفته اگه نمی خوای خیانت کنم طلاقم بده.

در حال همین گفت و گوی بودیم که خانوم دوباره از راه رسید این بار تنها نبود . مرد دیگری هم همراهش بود.

_ بهت گفته باشم می خوام با این آقا ازدواج کنم . حق نداری مزاحمم بشی .چشم مرد که من افتاد هر دو حیرت زده به هم نگریستیم .با تعجب گفتم آقا جواد... . و آقا جواد که گویا انتظار دیدن مرا نداشت انگار که که جن دیده باشد به سرعت و  بی هیچ پاسخی راهش را گرفت و رفت . زن که با چشمان وق زده به من نگاه می کرد . چند قدم پیش آمد .

_ شما آقا جواد رو می شناسی؟!!

_ آره. چطور مگه؟تازگی تو عروسیش دعوت بودم.

_ عروسیش؟!! چنان با حیرت و جیغ زنان گفت عروسیش که نزدیک بود پرده گوشم از جا  در برود . بدون هیچ حرفی راه خود را گرفت   رفت.

 

 

 

چرخ و فلک

به کوک هایی که با سوزن و نخ بر پوست می زنند بخیه می گویند. همین را می دانم که تعداد بخیه ها را با دهانی باز شده از تعجب می گفتند . دردی حس نمی کردم گاهی پوست ما آدم ها نیاز به دوخت و دوز دارد . البته دوخت دوزی ظریف و ماهرانه. لکه های سرخ خون بر پیراهنم ماسیده بود .  چهره ام به خون نشسته بود . در حالی که همینطور خون از  سرم چکه می کرد خانم تزریقاتچی سعی می کرد با دقت و ظرافت تکه های شیشه را از سر و صورتم جدا کند .

همینطور که بر تخت سفیدرنگ تزریقات نشسته بودم اتفاق رخ  داده را  در ذهنم مرور می کردم . همه چیز  خیلی سریع اتفاق افتاده بود. برادرم فریدون که حدود چهارساله بود با التماس از مادرم می خواست که او را سوار چرخ و فلک کند. به یکباره از دهانم پرید که آقا من خودم می تونم چرخ و فلک بشوم.. 

آخه چطوری؟!

کاری نداره بیا تا بهت یاد بدم.

آروم دو دستش را گرفتم  و به شیوه چرخ و فلک ها به شیوه گریز از مرکز شروع کردم به چرخیدن . کمی دور خودم چرخاندم. کمی که خسته شدم ایستادم احساس عجیبی ست انگار تو ایستاده ا ی و دنیا می چرخد . 

همین؟!

خوب بود؟

کم بود.

با تعجب نگاهی به او کردم با خودم فکر کردم چکار کنم که راضی شود. این بار بلند شدم سعی کردم کمی از بالاتر بچرخانم . شادی و هیجانش به من منتقل می شد. انگار اینجا شهر بازی بود و من متصدی دستگاه چرخ و فلک بودم. جیغ و فریاد و شادی هیجان را برای هر دویمان زیادتر می کرد. 

همینطور که فریاد می زد بالاتر بالاتر  ناگهان دنیا در مقابل چشمانم تیره و تار شد خون از سر و  صورتم سرازیر شده بود شیشه های خرد شده لوستر بر سرم فرود می آمد . 

روی تخت تزریقات که نشسته بودم با نگرانی حال اورا پرسیدم گفتند چیزی بر سر او نریخته . درد بخیه ها تازه داشت خودش را نشان می داد.

کتاب لبه تیغ

کتاب لبه تیغ نوشته سامرست موآم ، داستان حضور نویسنده در یک جمع است . و روایت داستان آن هاست.داستان لری کسی که از جنگ ویتنام بازگشته است در آن جنگ خلبان بوده . شخصی که مرگ همرزمش تاثیر عجیبی بر روی او گذاشته است . به طوری که دیگر دست و دلش به کار نمی رود . و همین موضوع  باعث می شود که الیزابت نامزدش علیرغم عشقی که به او داشت تصمیمش را به نفع نظر مادرو دایی اش الیوت تغییر می دهد و با گری ازدواج کند. بچه پولداری که پدرش ثروت خوبی را برایش به جا می گذارد.گری هم در شرکت سرمایه گذاری  پدرش کارمی کند. گویا هر دو با این موضوع  به راحتی کنار می آیند و خانواده الیزابت که آینده خوبی برای این ازداج نمی دیدند از تصمیم شان خشنود می شوند.لری به سفر اروپا می رود و الیزابت دارای دو دختر می شود.

تا اینکه در سال 1929ناگهان بازار سهام سقوط می کند . و الیزابت و گری شکوه زندگی  اشرافی خود را از دست می دهند الیزابت دچار همان زندگی  ای می شود که از آن می گریخت.

بیشتر داستان در پاریس و بین طبقه مرفه می گذرد دوستانی که در ابتدای داستان با آن ها آشنا می شویم در پایان دوباره در شرایط عجیبی به هم می رسند .سرنوشت هایی که کنجکاوی برانگیز است.

از کتاب لبه تیغ

اگر گل سرخی آن زیبایی را که سحر داشت ، گاه نیمروز از دست داد ، آنچه حقیقت دارد همان زیبایی سحرگاهی آن است. در دنیا هیچ چیز پایدار نیست و اگر انسان توقع بقای چیزی را داشته باشد احمق است. اما اگر از آنچه برای مدت کوتاهی دارد لذت نبرد از آن هم احمق تر است .

اگر تغییر از همان عصاره هستی باشد شرط عقل آن است که آن را اساس فلسفه خود کنیم . هیچ کس دوبار در یک رودخانه پا نمی گذارد . رودخانه به رفتار خود ادامه می دهد و آن رودخانه دیگری که ما باز در آن پا می گذاریم همچون آن اولی خنک و تازه است.

وقتی کسی پاک و کامل شد تأثیر شخصیت او در همه جا پخش می شود . به طوری که جویندگان حقیقت به طبع به سوی او کشیده می شوند . شاید زندگی ای که من برای خود برگزیده ام در دیگران هم اثری کرد. شاید این اثر ، بیش از تأثیری که انداختن یک سنگ بر سطح آب می کند نباشد، اما یک موج آب موج دیگری را برمی انگیزد و این موج دوم سبب ایجاد موج سومی می شود . یک وقت دیدی چند نفری درک کردند که شیوه زندگی من درِ سعادت و آرامش را به رویشان باز می کند . و آن وقت آن ها نیز آنچه یاد گرفته اند به دیگران یاد می دهند.

کتاب زندگی خوب فصل معنا

یا چرا حرف زدن خوب است

این فصل را با مقایسه انسان و حیوان آغاز می کند. این دو از نظر بیولوژیکی و جسمی به هم شباهت های زیادی دارند ولی تفاوتشان در زبان است شاید بگویید که حیوان هم اصواتی را از گلویش خارج می کند. این سخن درست است ولی زبان انسان تنها مجموعه ای از اصوات نیست بلکه مجموعه ای از نشانه هاست.و این نشانه ها منجر به معنا می شوند .از آنجا که زبان امری اجتماعی است معنا داشتن یعنی ورود به اجتماع.

از اینکه انسان حیوانی ناطق است می رسیم به اینکه انسان حیوانی اجتماعی است. پس زبان از فردیت من بالاتر می رود و مرا به چیزی بزرگتر متصل می کند. عجیب آنکه نه تنها ما  کلمات را برزبان می آوریم کلمات هم ما را بر زبان می آورند. زبان بعد تازه ی به تجربه زیستن ما می افزاید.

به دلیل همین تفاوت است که آکوئیناس پیشنهاد می کند چهار حس دیگر به حواس زیستی ما می افزاید:1- حس هماهنگی 2- حس یادآوری 3– حس ارزیابی4- خاطره

مکیب جمع بندی می کند ؛ رفتاری که ثمره زبان است ( مثل بمب انداختن) باید توسط زبان مهار شود. (اخلاق)

سپس انسان را با ماشین مقایسه می کند و می گوید آنچه به ماشین معنا می دهد راننده است ولی انسان یک ل است هیچ قسمتی از انسان نقش راننده را ایفا نمی کند. پس جسم انسان هم در کنار روحش دارای اهمیت است .در این مورد ورزش را مثال می زنه.در پایان در گامی دیگر برای یک زندگی خوب می گوید واژه های تازه یاد بگیرید و بکار ببرید تا سهمی در افزایش قابلیت های خلاقانه نوع بشر داشته باشید.

کتاب بادبادک باز

گاهی زخم هایی هستند که حتی گذر زمان هم التیامشان نمی دهند . بادبادک باز نوشته خالد حسینی داستان این زخم هاست زخم هایی که بر جان و روان و سرزمین افغانستان وارد شده است. گاهی رازی هست بهتر همان که برای همیشه در سینه مدفون بماند و همراه با مرگ انسان به زیر خاک برود بادبادک باز داستان همین راز است.

 

داستان بادبادک باز در سیصد و نود و هفت صفحه با زبان اول شخص نوشته شده ، داستان خطی است با ترجمه روان و دلنشین حمیدرضا بلوچ داستان پسریست از محله اعیان نشین کابل به نام امیر و حسن همبازی دوران کودکی او.امیر که مادرش هنگام زایمان او می میرد و حسن که مادرش به همراه خواننده و رقاصان کولی می گریزد.روزگار این دو همراه با روزگار افغانستان از خوشی به پستی وغم می گراید.

اولین باری بود که داستانی از این نویسنده افغان می خواندم  . داستان جذاب ، پر کشمکش و دارای کششیست که باعث می شود هنگامی که به دست بگیرید تا پایانش نمی توانید آن را زمین بگذارید. من ترجمه حمیدرضا بلوچ را خواندم تسلط خوبی بر زبان فارسی دارد. روان و دلنشین نوشته.

پدر امیر رازی را در دل خود دارد که آن را با خود به گور می برد و رحیم خان دوست او سال ها بعد از مرگش امیر را به پاکستان فرامی خواند تا آن راز را برملا کند . امیر که حالا در آمریکا ازدواج کرده و با فراموش کردن گذشته دردناک زندگی خوب و راحتی دارد ، ولی هنوز وجدانش از اتفاقی که در دوران کودکی برای حسن افتاده و او نتوانسته کاری بکند برای جبران مافات و کفاره گناهش به پاکستان می آید.

امیر در پاکستان خبرهای دردناکی در مورد پدرش ، علی ، حسن و سهراب می شنود .او حالا برای نجات سهراب از یتیم خانه ای در کابل راهی افغانستان می شود . و در آنجا با خبرهای هولناکترو ظلمی که بر سهراب رفته مواجه می شود. اوج داستان در خانه آصف اتفاق می افتد جایی که گویی نفس در سینه خواننده حبس می شود و تمام احساسات انسان به قلیان می افتد.  

لحظه زیبا

انگار داشتند تو دلم قند آب می کردند نه فقط قند نبود که تو دلم آب می کردند شاید یکی داشت تو دلم رخت می شست  . نمی دونم  حالا بعد از این همه سال که از  اون روز می گذره می تونم حالمو تو اون روز بگم یا نه ؟

یه جور شعف خاص احساس می کردم . زیست شناس ها می گن که این جور موقع ها  هورمون خاصی تو بدن مون تراوش می کنه که باعث سرخوشی مون می شه.

 هر چی که بود منتظر بودم . هنوز هم اگه کسی دقیقا ازم بپرسه که منتظر چی بودی ؟ تو جوابش می مونم.

ثانیه ها رو می شمردم چه انتظار قشنگی بود باورتون نمی شه هیچ موقع مثل اون روز گذر زمان قشنگ نبود  به قول حافظ که می گه :  بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین.

بعضی موقع ه این جوی خیلی کدر و کثیفه ولی اون ساعت زلال و زیبا بود . لباس نویی را که تازه خریده بودم پوشیده بودم همون لباس یه احساس  تر و تازگی  به هم می داد . انگار یه کس دیگه ای شده بودم. خونه هم بوی تازگی می داد  با یه عالمه بو های خوش.

دور هم بودیم و همه با بهترین لباس ها سرحال منتظر بودیم . فکر کنم شادترین زمانی بود که دور هم نشسته بودیم  .  وقتی مادر و پدر م  را اون جور منتظر و خوشحال و جدی می دیدم پیش خودم می گفتم واسه خدا هم الان یه زمان خاصه  و همین نزدیکی داره برامون دعا می کنه و نقشه ی یه سال خوب را می ریزه .

وقتی که شمارش معکوس گوینده تلویزیون شروع شد دلم  از شادی تو جاش نمی گنجید انگار قرار بود اتفاق خاصی بیفته . باانفجار توپ سال تحویل چه لذت بخش بود بوسه های پدر و مادر انگار داشتند برام دعا می کردند. چه کیفی داشت عیدی و اون تخم مرغ رنگی.

انگار اول دنیا بود و از مون خواسته بودن که  هر  چی بخواهید خدا به تون می ده .

سرو زیر آب

هامارتیا به معنی عملی غالبا غیر اخلاقی است که قهرمان داستان بدون اینکه  سوء نیتی داشته  داشته باشد انجام می دهد.

 

در سرو زیر آب قهرمان داستان جهانبخش کرامت بر این باور است برای اینکه خانواده شهیدی را از بلاتکلیفی دربیاورد اشکالی ندارد جنازه یکی از شهدای گمنام  را  جایگزین شهیدشان کند . البته برادرش جهانگیر و سرگرد در برابر این دیدگاه قرار دارند و آن را عملی نادرست می دانند .

از قضای روزگار در انتهای پرده اول خانواده یکی از شهیدانی که جهانبخش به اشتباه به یک خانواده لرتبار داده بود به دنبال شهیدشان به ستاد معراج شهدا می آیند و علیرغم تلاش جهانبخش پی به موضوع می برند .

قهرمان داستان اکنون باید تاوان عقیده نادرست و اشتباهش را بدهد . ولی او به جای جبران و قبول اشتباه خویش راهی روستای خانواده شهید سیاوش آبادیان در لرستان می شود تا شهید را نبش قبر کند.

پرده دوم با ممانعت خانواده شهید لرتبار و کشمکش و اوج داستان می شود. مواجهه دو خانواده شهید که هم نامند و تک گویی های مادر شهید زرتشتی و انفعال پدر شهید لرتبار ادامه می یابد. در واقع داستان به بحران می رسد ولی برای حل بحران و برون رفت از آن فکری نشده است. هیچکدام از شخصیت ها بویژه قهرمان داستان جهانبخش عملی برای پیشرفت داستان حل بحران انجام نمی دهند.

سرانجام نویسنده فیلمنامه است که از شخصیتی فرعی که تا این لحظه نقشی جز مخالفت لفظی با جهانگیر نداشته استفاده ابزاری می کند. او به حمرین می رود و شهید می شود و جهانگیر کرامت، برادرش ،  را به تاوان اشتباهش به خانواده شهید زرتشتی می دهد.

فراموشکاری

یادگیری را تغییر دائمی در رفتار انسان دانسته اند . ولی حتی سگ پاوولوف هم که شرطی شده بود پس از مدتی هر چیز را که آموخته بود فراموش کرد. از زمانی که بشر پی به راز آموزش برد و سعی کرد تجربیات خود را مدون کند و به دیگران آموزش دهد مهمترین چالشش فراموشی بوده است. و برای مبارزه با فراموشی به انواع ترفندها دست زده است . از معجون های خوراکی گرفته تا علامت های عجیب برای اینکه به یاد بیاورد و بتواند از آموخته های خویش نهایت بهره را ببرد

 

سال 1920 مک کانل در یک آزمایش تعدادی کرم را که نسبت به نور بی تفاوت بودند در جعبه ای قرار داد که یک سمتش روشن و سمت دیگرش تاریک بود. کرم هایی را که به سمت روشن جعبه می رفتند با وارد کردن شوک باعث می شد به سمت تاریک بروند و بدین ترتیب به کرم ها آموخت به سمت تاریک جعبه بروند. سپس این کرم ها را تکه تکه کرد و به خورد کرم هایی از جنس خودشان داد، جالب آنکه این کرم های بدون اینکه آموخته باشند خود به خود به سمت تاریک جعبه می رفتند.

این آزمایش را بر روی حیوانات مختلف انجام دادند. نتیجه یکی بود دانشمندان به این نتیجه رسیدند : ما هر چه را می بینیم  ، می شنویم ، می خوانیم و در مجموع می آموزیم  به شکل نوعی تغییر  در جایی از ذهن مان ثبت می شود و به هیچ وجه پاک نمی شود .

سؤال اینجاست اگر چیزی از ذهن ما پاک نمی شود پس دلیل فراموشی چیست؟ پاسخ ساده است ، ذهن ما همچون کتابخانه و انباریست که هر چه که می آموزیم در واقع در جایی از آن رها می کنیم. وقتی که به آن نیاز داریم در به در دنبالش می گردیم . اوضاع این انبار به شکلیست که خودمان هم درونش گم می شویم.چون همه چیز بر روی هم تلنبار شده است. اگر چیزی را هم بیابیم اتفاقی و از روی شانس است.

تنها در صورتی می توانیم از این انبار به نحو احسن بهره ببریم که به آن نظم و ترتیب بدهیم. . هر چیز را کد گذاری کنیم و در جای مناسبش قرار دهیم تا در صورت نیاز سریع بتوانیم به آن دسترسی فوری داشته باشیم.

به همین دلیل گفته اند هر چیز جدیدی که می آموزیم باید با آموخته های قبلی مان مرتبط کنیم و کد گذاری کرده در جای مناسب قرار دهیم. در غیر اینصورت آموخته های درهم و بر هم که هیچ ارتباطی با هم ندارند جز شلوغ کردن ذهن و کمک کردن به فراموشکاری بیشتر ما نتیجه ای ندارند.

زندگی خوب (آزادی)

تاحالا شده میان چندین گزینه ی گوناگون گیر افتاده باشید و نهایتا ترجیح داده باشید یکی را الابختکی برگزینید. رستورانی را در استان گلستان می شناسم که تنها یک نوع غذا سرو می کند . هر گاه گذرم به آنجا افتاده همه ی میزها پر بوده . همیشه از قبل باید جا رزرو کنید . .به نظرتان هر چه گزینه ی بیشتری داشته باشید آزادی تان هم بیشتر است؟نویسنده از داشتن گزینه های زیاد به استبداد گزینه ها یا د می کند. و در این بخش از نظرات ایوان ایلیچ فیلسوف اتریشی سود می برد.

ایلیچ مشکل امروز ما را در داشتن گزینه های کافی نمی داند ، بلکه دقیق تر آن که که در داشتن گزینه های بیش از حد می داند. او دریافته بود تا وقتی خود را وقف چیزی نکنید عملا از آن لذت نمی برید.

ما امروزه اسیر سیستم هایی شده ایم که در قبال گرفتن مالیات قرار است به ما امنیت بدهند و ما را از نگرانی نسبت به نیازهای مان نجات دهند ولی در واقع زندگی ما را به شکل قالبی درمی آورند.

ایلیچ می گوید : تنها هنگامی آزادی عشق را درمی یابید که با کسی دیدار کنید و خود را به او بسپارید و او نیز خود را به شما بسپارد تنها هنگامی می توانیم به آزادی برسیم که برخی از گزینه ها را کنار بگذاریم . ماهیت سیستم محور زندگی معاصر این است که از ما انسانیت زدایی کرده است . ما در نحوه ی پیوند و ارتباط با خودمان و با دیگران تحت محدودیت و فشار قرار داریم.

سیستم ها به ما می گویند اگر کسی نیازمند به کمک باشد وظیفه سیستم است که به او یاری برساند. ایلیچ در مقابل این گزاره داستان مرد سامری را می گوید . در حالی که او باید دشمن یهودی ها باشد ، وقتی که یک زخمی یهودی را  افتاده در جوی می بیند به کمک او می شتابد . او آزاد است که کمک نکند یا اینکه چون یهودی ها و سامری ها دشمن هستند او را نادیده بگیرد ولی او از آزادگی خود بهره می برد و به مراقبت از مرد زخمی می پردازد.

ایلیچ معتقد است با پیوندهای انسانی و دوستی ها می توان آزادی را ارج نهاد.او برای رسیدن به آزادی کناره جویی داوطلبانه را پیشنهاد می کند . او پیشنهاد می کند که برای آزادی ، محدویت های خودساخته را تمرین کنیم.

و در گامی دیگر می گوید برای اینکه از غذای مان بیشتر لذت ببریم بهتر است مدتی سعی کنیم کمتر گوشت بخوریم فقط برای اینکه آزادتر باشیم. به جای ایمیل زدن نامه بنویسیم و سعی کنیم در رفت و آمدها پیاده روی کنیم و از وسایل عمومی استفاده کنیم .