همانطور که یادگرفته بودم دستم را روی نبض گردنش گذاشتم جای بسی خوشحالی بود تا امروز اینچنین از ضربان نبض کسی خوشحال نشده بودم . هر چه بود مدت زیادی بود که می شناختمش سال ها از زمانی که با او همسایه شده بودیم می گذشت.
مردی که با شوخی های خاصش و خستی خانواده اش از او توصیف می کردند و سر و صدایش می شناختم.
چشمانش را باز کرد؛ -تویی آقا رضا؟
به آرامی کمکش کردم از روی زمین بلند شود. به تازگی دچار آلزایمر شده بود. تا کنون اینچنین ندیده بودمش نیمه های راه بودم ، قصد داشتم او را به خانه شان برسانم . ایستاد نگاهش کردم غمی عجیب در چشمانش موج می زد. پرسیدم : چیزی شده؟
چشمان و گوش هایش نه چیزی می دیدند و نه چیزی می شنیدند.جوابی نداد. نمی شد رهایش کنم. همانجا به دیوار تکیه دادم. بعد از کمی مکث برگشت انگار تصمیم نداشت با من به خانه برود . نباید می گذاشتم دوباره گم شود . به دنبالش راه افتادم صدایش کردم آقای آگاهی چرا برمی گردید؟ موضوع چیه؟
ایستاد و در چشمانم خیره شد.
قاسم قاسمو دیدم
شگفت زده نگاهش کردم
- پس چرا زودتر نگفتید؟!
- می رم دنبالش
- راه رفته را برگشته بودیم همان جایی که روی زمین دراز کشیده بود
_همینجا دیدمش
پیش خودم فکر کردم شاید خواب دیده گاهی آدم ها چیزهایی را بین خواب و بیداری هم می بینند.
_فکر می کنی خواب دیدم؟
نمی دانستم چه باید بگویم
_ هر چی صداش کردم وای نستاد.
چهره اش خیس اشک بود پیرمرد آرام و بی صدا گریه می کرد
_ کدوم طرفی رفت؟
شروع به چرخیدن به دور خودش کرد داشت زمین می خورد که به سختی نگهش داشتم به طرف خانه به راه افتادیم.
_می خواستم خواهش کنم برگرده ولی زبونم بند اومده بود.
_راستی من کیم؟
نباید می ذاشتم که بره آخه دیشب به خوابم اومده بود می دونستم امروز می بینمش_
یکریز حرف می زد تا رسوندمش خونه
حاضر نبود بره داخل
بیرون بمونم شاید ببینمش_
روی جدول کنار در نشست فردای آن روز که برمی گشتم همان جایی که او را پیدا کرده بودم به یادش افتادم شاید هر روز به دنبال پسر گم شده اش می گردد دم در که رسیده اعلامیه درگذشتش بر روی در خانه شان نصب شده بود.