پدر بیچاره

اسناد و مدارک روی میز بود همینطور که از پشت عینک اسناد رو واکاوی می کردم و می خوندم چشمم به پسرک خردسالی افتاد که دو تا دستشو روی میز تکیه گاه چونه ش کرده بود با چشم های خسته و موهای پریشون به من زل زده بود بدون اینکه سعی در مخفی کردن خواب آلودگیش کنه خمیازه کشداری به نگاه خسته ش اضافه کرد و همینطور هاج و واج به من می نگریست  . چشممو از اسناد برداشتم به پدرش گفتم می ذاشتی اول صبح راحت بخوابه اینجا که  مهدکودک نیست .دستی به سر بچه کشید .                                                                                                                                                                                                                     _کجا می ذاشتمش؟                                                                                                                                                                                                                                            _الان باید تو رختخواب باشه.                                                                                                                                                                                                                         _آخه به کی بسپارمش کسی رو ندارم.                                                                                                                                                                                                          با تعجب نگاش کرد و گفتم خب مادرش!                                                                                                                                                                                                   پدر بیچاره که نشست از سیر تا پیاز زندگیشو گفت تازه متوجه شدم که مادر سنگدلش بعد از اینکه همه دارایی شوهرشو بالاکشیده و طلاق گرفته  رفته و هیچ خبری ازش نیست سه سالیه که هیچ حالی از بچه ش هم نپرسیده .

قول من

هم فال بود هم تماشا . از اینکه مسئولیتی به عهده گرفته بودم لذت می بردم.گشت و گذاری هم بود ، همیشه دوست داشتم دست به کار جدیدی بزنم تا حس کنجکاوی ام ارضا شود . الان که دنبال علت کارم می گردم  بیشتر برایم عجیب است که با توجه به خلق وخویم دست به این کار زدم.

این کار از اول صبح شروع می شد حتی باید کمی هم سحرخیز می بودیم. شناسنامه مان را می گرفتیم و به مغازه بستنی سازی می رفتیم چرخ دستی های بستنی فروشی آماده بود صاحب مغازه شناسنامه مان را می گرفت و به تعدادی که می خواستی یخچال چرخ دستی ات را پر می کرد .از این لحظه به بعد مسئولیتت شروع می شد باید شهر را می گشتی تا بستنی ها را بفروشی و اگر شانس می آوردی و پیش از آب شدنشان می فروختی سودت را برمی داشتی و مابقی را به بستنی ساز می دادی .

آن روز خوشحال بودم و دلم می خواست کارم را تمیز انجام دهم و سودم را ببینم چرخ را که گرفتم خودم را به سرعت به خانه رساندم  تا  مادرم و بچه های کوچه ببینند کاش نمی آمدم به زحمت خودم را از دست برادر و خواهرم  خلاص کردم البته قول دادم اگر بگذارند که بروم به سودم که رسیدم برایشان بستنی می آورم.

باید مثل دیگر بستنی فروش ها فریاد می زدم چند کوچه و پس کوچه را پشت سر گذاشته بودم که به ذهنم خطور کرد چرا به زمین بازی بچه ها نروم حتما آنجا بیشتر بستنی می خرند کوچه ها را به سرعت طی کردم و به زمین بازی رسیدم بچه محل ها در حال بازی فوتبال بودند تازه چند تایی فروخته بودم که رضا که درحال بازی بود به سمتم آمد  

_ داری چکار می کنی؟

_ معلوم نیست؟

_ یه بستنی به هم می دی ؟

بستنی را که به او دادم ، پرسید بازی می کنی؟ وسوسه عجیبی بود نمی شد از آن گذشت ، چرخ را به او سپردم و وارد زمین شدم .

گاهی آدمیزاد گذر زمان را حس نمی کند ، نمی دانم چقدر طول کشید که رضا صدام زد که بستنی هات دارند آب می شند . که به خودم آمدم و بازی را رها کردم به طرف چرخ دستی دویدم نگاهی به داخل یخچال چرخ دستی انداختم درحال آب شدن بودند به سرعت شروع به هل دادن کردم چندتایی فروخته بودم که یاد برادر و خواهرم و قولی که داده بودم افتادم  به سرعت شروع به حرکت کردم انگار چرخ دستی به جای سبک تر شدن سنگین تر شده بود و راه تمامی نداشت. سرانجام رسیدم لحظه ای که به خانه رسیدم هرکدام را که برمیداشتم همچون خودم وامیرفتند.

راز موفقیت ریچارد سنت جان

واقعا چه چیزی منجر به موفقیت می شود؟

اولین راز  اشتیاق است.

هیچ جادویی در کار نیست همه اش تمرین است و تمرکز.

باید خود را هل بدهید.

بسیاری از بچه ها می گویند که می خواهند میلیونر شوند، اولین چیزی که به آن ها می گویم این است بسیار خوب شما نمی توانید به خودتان خدمات بدهید باید چیزی ازرزشمند را به دیگران بدهید . چون از این طریق است که افراد ثروتمند می شوند.

جوکاروس می گوید سماجت اولین دلیل موفقیت است ، شما باید در مقابل شکست سماجت کنید.

گمشده

همانطور که یادگرفته بودم دستم را روی نبض گردنش گذاشتم جای بسی خوشحالی بود تا امروز اینچنین از ضربان نبض کسی خوشحال نشده بودم . هر چه بود مدت زیادی بود که می شناختمش سال ها از زمانی که با او همسایه شده بودیم می گذشت.

مردی که با شوخی های خاصش و خستی خانواده اش از او توصیف می کردند و سر و صدایش می شناختم.

چشمانش را باز کرد؛ -تویی آقا رضا؟

به آرامی کمکش کردم از روی زمین بلند شود. به تازگی دچار آلزایمر شده بود. تا کنون اینچنین ندیده بودمش نیمه های راه بودم ، قصد داشتم او را به خانه شان برسانم . ایستاد نگاهش کردم غمی عجیب  در چشمانش موج می زد. پرسیدم : چیزی شده؟

چشمان و گوش هایش نه چیزی  می دیدند و نه چیزی می شنیدند.جوابی نداد. نمی شد رهایش کنم. همانجا به دیوار تکیه دادم. بعد از کمی مکث  برگشت انگار تصمیم نداشت با من به خانه برود . نباید می گذاشتم دوباره گم شود . به دنبالش راه افتادم صدایش کردم آقای آگاهی چرا برمی گردید؟ موضوع چیه؟

ایستاد و در چشمانم خیره شد.

قاسم قاسمو دیدم

شگفت زده نگاهش کردم

-      پس چرا زودتر نگفتید؟!

-      می رم دنبالش

-      راه رفته را برگشته بودیم همان جایی که روی زمین دراز کشیده بود

_همینجا دیدمش

پیش خودم فکر کردم شاید خواب دیده گاهی آدم ها چیزهایی را بین خواب و بیداری هم می بینند.

_فکر می کنی خواب دیدم؟

نمی دانستم چه باید بگویم

_ هر چی صداش کردم وای نستاد.

چهره اش خیس اشک بود پیرمرد آرام و بی صدا گریه می کرد

_ کدوم طرفی رفت؟

شروع به چرخیدن به دور خودش کرد داشت زمین می خورد که به سختی نگهش داشتم به طرف خانه به راه افتادیم.

_می خواستم خواهش کنم برگرده ولی زبونم بند اومده بود.

_راستی من کیم؟

نباید می ذاشتم که بره آخه دیشب به خوابم اومده بود می دونستم امروز می بینمش_

 یکریز حرف می زد تا رسوندمش خونه

 حاضر نبود بره داخل

بیرون بمونم شاید ببینمش_

روی جدول کنار در نشست فردای آن روز که برمی گشتم همان جایی که او را پیدا کرده بودم به یادش افتادم شاید هر روز به دنبال پسر گم شده اش می گردد دم در که رسیده اعلامیه درگذشتش بر روی در خانه شان نصب شده بود.

یک مکان آرام

فیلم یک مکان آرام زندگی در دنیای هیولاهایی است که تنها حساس به صدا می باشند هیولاهای کوری که گشنه اند و هیچ حسی جز حس شنوایی ندارند و عاشق گوشت انسان هستند.

اینجا برای اینکه زنده بمانی باید مهر سکوت برلب بزنی کوچکترین صدایی مرگی وحشتناک برایت رقم می زند . مشکل از آنجا شروع می شود که انسان برای زندگی نیاز به صدا و ارتباط دارد.

در این فیلم زیبا تازه به اهمیت زبان و صدا پی می بریم همان چیزی که آنقدر به آن عادت کرده ایم فراموش می کنیم که چقدر برای زندگی حیاتی است. شایداینطوری بشه گفت که مرگ صدا و ارتباط پایان تمدن را به همراه دارد.

به قولی تا چیزی را از انسان نگیرند ارزش واقعی ش را درک نمی کند

فیلمی در ژانر وحشت و علمی تخیلی و با قدرت تعلیقی عجیب که نفس ا نسان را در سینه حبس می کند.

فیلم از مکانی آخرالزمانی شروع می شود و تازه در حال آشنایی با اعضای یک خانواده هستی که در میان بهت و حیرتت فرزند خردسال خانواده به طرز وحشتناکی کشته می شود . تازه متوجه می شوی که خطری عجیب خانواده را تهدید می کند علتش چیست ؟ علت را که می فهمی مو بر بدنت سیخ می شود.

 

رشد

این نوشته برای کسانیست که به دنبال رشد و تغییری مثبت در خود هستند و دغدغه شان این است که آیا زمانی که صرف این کتاب یا سخنرانی کردم ارزشش را داشت؟

اگر در طول خواندن یک کتاب یا دیدن یک فیلم و گوش دادن به یک سخنرانی تمام وجودتان به چالش کشیده نشود به رعشه نیفتد دچار بحران فکری نشوید تنها وقت گذرانی کرده اید . به نوعی مثل بیشتر مردم که به نوعی وقت خود را پر می کنند تا بگذرد ما هم وقتمان را تلف کرده ایم . رشدی درون ما اتفاق نیفتاده .

رشد هنگامی اتفاق می افتد طوری ایمان یا دانسته های مان زیر سوال برود که دربمانیم ، دچار بحران فکری شویم برای حل آن عرق از سجاف بدنمان سرازیر شود خسته شویم.

هر چیزی که ما را به چالش بکشد در ما واکنش تدافعی بوجود بیاورد مجبورمان کند که گارد بگیریم در واقع در حال تلنگر زدن به دکمه رشد ماست.

اگر نرمشی ما را خسته نکند ،عضلاتمان را به درد نیاورد باعث هیچ رشدی در بدن ما نمی شود.

مطاله باید مثل بازی پینگ پنگ باشد ضربه فورهند و بک هند نویسنده اگر ما را به زحت نیندازد تنها وقتمان را گذرانده.

اگر هر چند وقت یک بار دچار چالشی نشویم و برای حل آن به زحمت نیفتیم دچار فروپاش می شویم

از  قواعد نظم

اگه نظم ده تا قاعده داشته باشه یکی از مهمترین قاعده هاش اینه که هر چیزی که عمر بهینه ش تموم شد باید فورا امحاء بشه یعنی دور ریخته بشه .

در همسایگی ما شخصی زندگی می کرد که در نگه داشتن وسایل و ادوات از رده خارج وسواس عجیبی داشت تمام حیاط خونه شو پر کرده بود از اثاثیه قراضه دلش نمی اومد چیزی رو دور بریزه. ضرب المثل عجیبی داشت که شعارش شده بود هرچه که خوار(خار) آید روزی به کار آید . تا اینکه به تازگی فوت کرد هیچ کدوم از چیزهایی که جمع کرده به دردش نخورد و جان به جان آفرین تسلیم کرد و بچه هاش هم که پس از مرگش با یک کوه زباله مواجه شدند چاره ای ندیدند که همه رو دور ریختند .

سرطان هنگامی رخ می ده که عضوی به موقع مردن رو فراموش می کنه. ژولیا کریستوا تداوم زندگی در بیرون ریختن فضولا ت می داند.

ما فضولات را بیرون می ریزیم چون نماینده مرگند از آن ها پرهیز می کنیم و آن ها را از بدنمان جدا می کنیم و به سوی نابودی هدایت می کنیم .

باید هر چند وقت یکبار در میان وسایل و کاغذ ها و ذهنمان به خانه تکانی بپردازیم همیشه چیزهایی هست که باید دور ریخته شوند یا جایگزین شوند.

به هم ریختگی و هرج ومرج در بین وسایلمان باعث آشفتگی ذهنی ما می شود .

نگاهداشتن بی هدف اشیاء باعث بی هدفی ما می شه .  

معنای خوشبختی

چکیده ی سخنرانی امیلی اصفهانی اسمیت در تد

براساس یک پژوهش علت ناامیدی ها و افسردگی ها و خودکشی های رو به افزایش فقدان خوشبختی نیست بلکه فقدان داشتن معنا در زندگیست .

روان‌شناسان زیادی خوشبختی رو وضعیتی از آسایش و راحتی تعریف می‌کنند،

ولی داشتن معنا مفهوم عمیق‌تریه.روان‌شناس مشهور مارتین سلیگمن می‌گه از تعلق داشتن و در خدمت چیزی فراتر از خود بودن می آد و از پرورش بهترینی که در درون شماست.

چهار ستون یک زندگی معنادار عبارت است از

 

 

ادامه نوشته

رنگ سرخ جگری

برای من همیشه شادی و غم به یک رنگ بوده حتی مرگ و زندگی هم . رنگ تند سرخ جگری همراه پرنده دریایی دور افتاده از موطنش که بال هایش را گشوده برای پرواز ولی بر تاقچه عقب خودروی پدرم  خشکیده است. دلیل همه این ها پیکان جوانان  سرخ رنگ پدرم بود که  آن روز رنگ سرخش در برق چشمان  ما می درخشید.

شادی در چشمان  یکایک ما بچه ها برق رنگ ماشین پدرم ر ا بازتاب می داد و آماده رفتن بودیم پدرم صندوق عقب را با سلیقه خودش پر کرده بود . ما بچه ها هم  به ترتیب قد صندلی عقب را پر کرده بودیم این پیکان زیبا حتی بوق زدنش هم منحصر به فرد بود برای بوق زدن چندین صدا از خود درمی آورد حتی صدایی هم شبیه شیهه ی اسب داشت.پدرم آنقدر به اصرار ما صدایش را در آورده بودکه بالاخره برای این که دست از سرش برداریم  گفت بچه ها بس کنید افسره جریمه مون می کنه.آن روزها داشتن پیکان شادی بخش بود.

در جاده هراز بودیم سربالایی سرپایینی تونل ها  گردنه ها در برابر خودروی ما سرفرود می آوردند و ما لابلای کوه ها در حال طی مسیر بودیم .

یکی تونل ها و دیگری سرازیری ها را می شمرد نمی دانیم سربالایی چندم را گذرانده بودیم و افتاده بودیم به سرازیری ماشین سرعت عجیبی گرفته بود و ما هم در حال لذت بردن از سرعت خودرو بودیم   پدرم چندبار تکرار کرد ترمز ترمز نمی گیره دیگر از کسی صدا در نمی آمد وحشت کرده بودیم مستقیم  در حال رفتن به سمت دره  بودیم  دره نزدیک بود و سرعت خودرو هم لحظه به لحظه بیشتر می شد سرانجام به صخره ای برخورد کردیم جلال برادرم نبض همه مان را امتحان کرد در سلامت کامل بودیم نفس راحتی کشیدیم که یهو ماشین شروع به عقب رفتن به طرف دره کرد نمی دانم پدرم چه کرد و آن روز چه کشید هر چه بود خودروی سمج لب پرتگاه متوقف شد.

شاه کلید روانشناسی تربیت

راز سلامتی روانی خانواده در چیست ؟

چطور می توان فرزندانی شاداب و تندرست  پرورش داد؟

چگونه می توان کاری کرد فرزندمان همیشه به ما به چشم  بهترین دوست وهمراهش بنگرد؟

چه کنیم که فرزندانمان ما را بهترین مخزن الاسرار خود بدانند؟

شاه کلید روانشناسی برای موفقیت و پیشرفت مستمر فرزند یا فرزندانمان چیست؟

در کتاب تئوری انتخاب نویسنده اینگونه شروع می کند تصور کنید نخستین روز تولد  کودک است  دکتر کودک سرتا پا خون آلود را از پایش گفته آرام با دست به پشتش می زند تا گریه کند ناگاه زمان با سرعت به جلو ببرید کودکی یک لحظه بزرگ می شود وبا کف دست می زند پشت دکتر واو را نقش زمین می کند.

راستی شاه کلید و پاسخ همه این سوالات چیست؟پاسخ محبت بی قید و شرط است.

ولی دقت  داشته  باشید که هزاران ساعت محبت بی قید و شرط با یک تنبیه یا برخورد بد و نامناسب از بین می رود.