تبليغاتX
شب گردی - مرگ جانخراش

شب گردی

در نوشته هایم زندگی می کنم

مرگ جانخراش

پل در حال ريزش بود هر كس سعي مي كرد به نحوي خودش رو نجات بده  ناگهان يك قسمت از پل خراب شد  در حالي كه داشت به پايين پرت مي شد سفت چسبيد به نرده هاي پل كه يك دفعه بشكه قير  داغ كارگرهاي راهسازي كه همون نزديك ها  كار مي كردن رو  سر و بدنش واژگون شد   يكي ديگه پرت شد به گوشه پل و بدنش به دو قسمت تقسيم شد يكي ديگه پرت شد تو آب ولي از بخت بدش درست افتاد رو دكل كشتي بادباني  و دكل در بدنش فرو رفت  كه يكهو جواني كه رو صندلي اتوبوس نشسته بود به خودش اومد و متوجه شد كه  اين اتفاق ها در عالم واقع اتفاق نيافتاده ولي با نگاهي كه به كارگرهاي راهسازي متوجه شد كه گويا خواب آينده را ديده است .


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 9:41  توسط رضا افضلی  |